



طبق
معمول هر شب یکی از شاگردان باباخسرو برای رسیدگی به امور و احتیاجات معمول
ایشان به نزدشان میرفتند، اما آن شب باباخسرو رو به شاگردش گفت: مژده بدهم،
مژده... و تو نیز این مژده را به همه ی بچه ها برسان. از امشب دیگر نیازی نیست
کسی نزد من بماند. من زحمت را کم میکنم و دیگر لازم نیست هر شب دو تن از شما
برای رسیدگی به من بیایید. من دیگر کار خاصی ندارم. و اگر هم داشته باشم
دخترهایم می توانند انجام دهند. اما بالاخره با اصرار و پافشاری شاگردشان،
باباخسرو با تسبیح از بابا پرسیدند و مهربابا اجازه دادند آن شب برای آخرین شب
شاگردان باباخسرو نزد ایشان بمانند. سپس در همان شب پس از چند دقیقه ای که
فرزندانشان خانه را ترک کردند دستور دادند که می خواهند از روی صندلی بلند شده
و بر روی تخت دراز بکشند و در نهایت پس از 47 روز درد و رنجی که باباخسرو کشید
در حالی که از سلامت کامل جسمانی برخوردار بود بر روی تخت خود دراز کشید و
ناگهان نفسهایش به شماره افتاد و شروع کردند نام مهربابا را تکرار کردن.
دستهایش را به سوی بالا برده بودند و میگفتند:
"مهربابا نجاتم بده" و بابا...
بابا... بابا... بابا... گویان با درد زیاد دستش
را به علامت خداحافظی تکان داد و به محبوب ربانی خود مهربابا پیوست و در او غرق
شد.
باباخسرو گل
یاسی در خانه داشتند که در طول سال و در همه فصل گل می داد و هر روز صبح از این
گل یاس گل می چیدند و بر روی عکس پای بابا می گذاشتند و زیارتگاه را عطر آگین
می کردند. اما فردای صبح آن شبی که باباخسرو جسم خویش را ترک کردند با تعجب
دیدند که همه ی گلهای یاس بر سر درخت پلاسیده و پژمرده شدند و تنها یک گل شاداب
وجود داشت که آن گل چیده شد و بر روی سینه ی باباخسرو گذاشته شد.
مهربابا:
من
با
قدرت
الهی
خود
به
همه
می
گویم
آنکه
در
نفسهای
واپسین
نام
مرا
برزبان
آورد
نزد
من
می
آید.
بنابراین
فراموش
نکنید
که
مرا
در
لحظات
آخر
به
یاد
داشته
باشید.
مگر
از
همين
حالا
شروع
به
ياد
كردن
من
بكنيد.
وگرنه
دشوار
خواهد
بود
وقتي
لحظات
آخرتان
فرا
مي
رسد
مرا
به
ياد
بياوريد.
بايد
از
حالا
شروع
به
تمرين
كنيد.
حتي
اگر
هر
روز
نام
مرا
يك
بار
بر
زبان
آوريد
ديگر
فراموش
نخواهيد
كرد
كه
در
لحظات
آخر
مرگ،
به
ياد
من
باشيد.
باباخسرو در
خواب و حتی بیهوشی ذکر و نام بابا را می گفتند. نام و عشق مهربابای محبوب با
همه ی وجودش یکی شده بود. او همیشه برای سلام و خوش آمدگویی، به دوستداران
مهربابا که در آن میخانه و به نزد باباخسرو میآمدند، جمله هایی را رد و بدل می
کرد که تخم وحدت و یگانگی را می کاشت. و همیشه پیش قدم باباخسرو بود:
باباخسرو:
You are
Baba
بابادوست:
All is
Baba
باباخسرو:
Baba is
everything
بابادوست:
Everything is Baba
باباخسرو:
Baba is
God
بابادوست:
God is
Baba
باباخسرو:
Baba is
Love
بابادوست:
Love is
Baba
بابا خسرو:
Thank
you Baba
بابا دوست:
Thank
you Baba
بابا خسرو طی
سالها اجازه نمی داد کسی به او دست بزند و یا او را ببوسد. اما طی این 47 روز
بستری بودنش در آن میخانه.. فرصتی به دوستداران بابا داده شد که بیشتر در کنار
ایشان باشند و این درد و رنج بستری شدنشان آخرین ایثار و از خودگذشتگی او برای
مهربابا بود...
او به
محبوب خود پیوست و پیش از آن قول داده بود که اگر روزی وصل شود با قدرت و عشق
بیکرانی که صاحب می شود دست یکایک عاشقان حقیقت را خواهد گرفت. اگر کسی به او
احترام و تکریم می گذاشت او آن را نمی پذیرفت و اشاره به عکس مهربابا می کرد و
می گفت تا 100 را دارید حتی به سراغ 99 هم نروید. همیشه می گفت:
"من پیر خرسی بیشتر نیستم"
به دامن مهربابا بچسبید و آن را رها نکنید و همه ی عشق و محبت و احترام خود را
به پای آن بزرگوار عاشق بریزید.


