اوتار مهربابا كي جي

خانه |  زندگی مهربابا  |  اوتار کیست   |  گفتارها... |  کتابهای مهربابا  |  عکسهای مهربابا  |  شعر و هنر  |  اخبار  |  پیوند  |   Meher Baba's pictures  |  messages  Words  |  Art  |  News  |  Links  

English

خوابهاي بابا

ماني شهريار ايرانيماني شهريار ايراني mani s irani

خوابهايي كه مي بينيم چيستند؟ معشوق رباني اوتارمهربابا به ما فرمودند كه تمامي زندگاني كه ما آن را بمثابه ي يك زندگي حقيقي تجربه مي كنيم خوابي بيش نيست. پس آنچه ما در خواب مي بينيم نيز چيزي فراتــر از خوابِ درخواب نيست.

محبوب،او كه داناي مطلق است ما را ازاين حقيقت الهي آگاه مي سازد. اما زمانيكه اين حقيقت به زبان اشياق بيحد عاشق براي يك نظر ديدار معشوق تفسير شود آنگاه خواب ديدن بســـــيار حقيقي جلوه مي كند. ديدار بابا درخواب به شخصي كه آن خواب را مي بينــد تعلق ندارد، بلكـــه متعلق به همان بخشنده اي است كه اگر نيــاز باشد به عاشقانش عنــايت ديدار را حتي در حالت خوابِ در خواب مي دهند.

شخصي از بابا پرسيدند كه آيا فرقي بين خوابهايي كه ما مي بينيم و ايشان در آن حضور دارند با خوابهاي ديگر وجود ندارد؟ بابا با اشاره ي سرمحبت آميز بيـــان داشتند، "بلــــه، فرق دارد." و توضيح دادنــد كــه ديدن ايشـــان در خواب به دليل حضـــورشان در آن خــواب بسـيار با مفهــوم  است. اوهــام و خيالات با متاثــر شدن از روشنـايي و نـور حضور ايشان روشن گرديده و دگرگون مي شوند.

به ياد دارم روزي برروي بالــكن كوچك در مهــرآزاد ايستاده بودم و به آفتــاب صبحگاهي كه بر بوتــه ي تيره رنگي كه در نزديكي من بود مي تابيد نگـاه مي كردم. ناگهان آن بوته با دهها هزار پرتوي نوري كه تا قبل از برآمدن آفتاب و تابيدن خورشيد بر آن آنجا نبود، حياتي دوباره پيدا كـرد و تازه شد. رويايي كه آن را براي نكته ي نخست دراينجا انتخاب كرده ام، نشان مي دهد كه چگونه روياي بابا تا بحدي مي تواند محقق شود كه بدون وقفه در حــالت بيداري پديدار گردد.

ماني _ مهر آزاد  _ مي  1996

 اوتار مهربابا كي جي

نگهبان الهي

خواب ديدم بيرون باغ مهرا در مهرآزاد ايستاده ام. نزديـــك غروب آفتاب بود، و بـابـا در اتاقشـــان مشغول استراحت بودند. همينطور كه روبروي خانه و ايوان مهرا ايستاده بود، موج اشتياق براي رفتن نزد بابا، زيارت ايشان وسجده به پايشان در من خروشان شد. وقتي بيــش از ايـــن نتــوانستم براشتياقم غلبه كنم به ســرعت به سمت خانـه روانه شدم و به طـرف اتاق بابا رفتم. اما ناگهان در آنجا براي مدت كوتاهي توسط جلــوه ي نارايان ماهاراج (يكي از پنج تن مرشـــدان كامل) مقابل درب اتــاق بابا متوقف شدم. ايشان بسيــارجوان و پر نــور بنظر مي رسيدند. پيــدا بود كه نگهبان اتاق بابا هستند و هيچ شخصي بدون اذن ايشان اجازه ي دخول ندارد. من به ايشان نگـاه كردم، نسبتا از جا پريـدم. ايشان خنديدند و با اشاره ي سر، نافذ و زيركانه بيان داشتند كه مي توانم داخل شوم.

با شتاب و عجله به داخل اتاق رفتم. بابا در حاليكه پاهايشان را بي حــركت برروي يك كوســـــن (بالش نرم) كوچك گذاشته بودند، روي تخت خوابشـان نشسته بودند. با احساس عشق و شادماني وصف ناشدني من پاهاي ايشان را لمس كردم. پس از زمان بي انتهــايي با اشتيـاق ديدار جمال بابا خواستم سـرم را ازپاهاي ايشان بلند كنم اما با كمال شگفـتي مشاهده كردم كه قــادر به اين كار نيستم. دوبـاره و دوباره سعي كردم اما تقلا بي فايده بود. سرانجام با كمي نگراني با خـود گفتم، "چرا من نمي توانم سرم را بالا بگيرم؟" وبلافـــاصله پاســخ آمد: من نمي توانم ســرم را از پاهاي ايشان جــدا ســازم زيرا سر من روي پاهاي ايشـــان نبود بلكه پاهـــاي بابا برسر من بود! و تنها وقتـــي بابا پايشان را برمي داشتند من مي توانستم سرم را بلند كنم.

صبح وقتي از خواب بيدار شدم،ديدم كه گـردنم بطرز وحشتناكي خشك شده است. تا زمان صرف چاي در "تراست آفيس" دليل گرفتگي گردنم را خواب ديشب نمي ديدم تا اينكه يكــي از مريـدان كه شب قبل صداي مرا كه درخواب حرف مي زدم شنيده بود به من گفت كه درواقع  اين گـــرفتگي گردن بدليل تقلاء شب قبل من در خواب بوده كه مي خواستم سرم را از پاهاي بابا بلند كنم.

خواب معشوق الهي را ديدن  pp. viii, ix, 1-2

برگردان به فارسي:  www.meherbabairani.com

2008/11/01_1387/08/11