|
بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس كز فراقت سوختم، اي "مهربان" فرياد رس شبروان را آشناييهاست، با مير عسس گرچه هشياران ندادند اختيار خود بكس گوشمالي خوردم از هجران، كه اينم پند بس ورنه گوي عشق نتوان زد بچوگان هوس |
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس محمل جانان ببوس، آنگه به زاري عرضه دار عشرت شبگير كن، مي نوش كاندر راه عشق دل برغبت مي سپارد جان بچشم مست يار من كه قول ناصحان را خواندمي بانگ رباب عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز |
