|
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك *** بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز *** چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق *** مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود |
ياد باد آنكه سر كوي توام منزل بود *** ديده را روشني از خاك درت حاصل بود آه از اين جور تظلم كه در اين دامگه است *** واي از آن عيش و تنعم كه در آن محفل بود دوش بر ياد لب او به خرابات شدم *** خُم مي ديدم و خون در دل و پا در گل بود |
