|
همه هستي تويي، في الجمله، اين و آن نمي دانم به جز تو در همه گيتي دگر جانان نمي دانم به جز سوداي وصل تو ميان جان نمي دانم كجا افتاد آن مجنون، در اين دوران؟ نمي دانم چه مي خواهد از اين مسكين سرگردان؟ نمي دانم چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمي دانم چرايي از من حيران چنين پنهان؟ نمي دانم چرا درد دل خود را دگر درمان نمي دانم؟ كجا جويم تو را آخر من حيران؟ نمي دانم نمي دانم چه مي بينم من نادان؟ نمي دانم وليكن آفتابي، يا مه تابان؟ نمي دانم رها خواهم شدن يا ني، از اين زندان؟ نمي دانم |
|
به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمي بينم به جز غوغاي عشق تو درون دل نمي يابم يكي دل داشتم پر خون شد آن هم از كفم بيرون دلم سرگشته مي دارد سر زلف پريشانت چه بي روزي كسم، يا رب، كه از وصل تو محرومم! چو اندر چشم هر ذره، چو خورشيد آشكارايي به اميد وصال تو دلم را شاد مي دارم نمي يابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گيتي عجب تر آنكه مي بينم جمال تو عيان، ليكن همي دانم كه روز و شب جهان روشن به روي توست به زندان فراقت در، عراقي پايبندم شد |
