|
چو شادم ميتواني داشت، غمگينم چرا داري؟ چه غمخواري؟ كه هر ساعت تنم را در بلا داري كه گر گردم هلاك از غم من مسكين، روا داري بميرم گر چنين دانم مرا از خود جدا داري چو گرديدم هلاك از غم تو آنگه خوش مرا داري! ميان خاك و خون غلتان چو او صد مبتلا داري |
|
نگارا از وصال خود مرا تا كي جدا داري؟ چه دلداري؟ كه هر لحظه دلم از غم به جان آري چه دانم؟ تا چه اجر آرم من مسكين به جاي تو بكن رحمي كه مسكينم، ببخشايم كه غمگينم مرا گويي مشو غمگين كه خوش دارم تو را روزي عراقي كيست تا لافد ز عشق تو؟ كه در هر كو |
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام
