|
l 
مندرجات
پیشگفت
بهترین چهره زندگی
خدا و فروزه هایش
بازرگانی مینوی خداوند
-
ارمغان واقعی
-
خدا هستی ازلی است
-
خدا
–
انسان
–
انسان دوره
خدای نادان تا خدای دانا به
هستی خویش
پیر و
نقش او
زندگی
بی مرگ
-
آزادی نیرومند
-
رهروی مستقیم به سوی خدا
-
پیر
یعنی راه
گردش آسیاب طاقت فرسای کاینات
-
پرتو
ازلی
سالک و طرز برخوردش
فرضیه
و عمل
-
جاودانی زندگانی مطلق
-
از بین رفتن دشمنی با فروتنی
-
دو
رویی و ریا
تسلط
و نظارت
-
برتری خرد روشن
نفس
–
خودی
–
قید
چتر تصورات و تأثیرات ذهنی
-
نادانی نفس جدایی آور
-
منظر
نادرست
-
آفرینشهای دل محدود
قیود
گذشته
-
گزینش
واقعی
-
قانون آثار منقوش خواهشات
-
رهایی از اضداد
آثار منقوش افزاینده و ایجاد
کننده
-
آموزش و دریافت ناگهانی
-
کنترول دل، نیرو، ماده
-
شیرینی تمام نشدنی
هدف (شناخت نفس مطلق) و نیل به
آن
امیدواری
-
امیدواری را نباید از دست داد
-
وجد
و خوشبختی
-
اثبات عقلانی و علمی
-
پهناوری روح
جسم و
خوراک
-
نجسهای واقعی
-
آرامش و صلح جهان
-
به خدا مهر بورزید
همه از باطن است
-
خدا در همه موجود است
پیام کلی به بشر
شماره 2
-
عشق مینوی و شراب
-
کسب دانش از تجربه
-
ذوق
عشق
-
امید
بیهوده
-
مقامات پیاپی هوش روح
از سه گانگی به یگانگی
-
حال سر
مدی
-
وصل
مینوی
-
حساب
نهایی
مهربابا و فعالیتهایش
یگانگی تخلف ناپذیر جان
-
دین
-
زندگی
مینوی
-
چگونگی خدمت برای بابا
-
مهربابا، مورد فعالیتهای خویش
وجد مینوی و رنج انسانی
-
ظهور
اوتار
ستایش
همگانی
توبه و طلب آمرزش
عارف بهمه چیز، هیچ چیز را انکار نمی کند
به
هر کسی آن به دیده می آیم، که همان را خیال کند
پیشگفت
شَت اَوتار
مهربابا به سال 1956 میلادی، بنا به دعوت دوستداران
آمریکایی خود به آمریکا مسافرت و طی سه هفته اقامت و
گردش در آن کشور، گفتارهایی با اشاره ایراد فرموده اند
که "ایوی دوس" یکی از پیروان او به صورت کراسه ای به
انگلیسی تالیف نموده است.
دکتر "ایونس ونتس"، یکی از
دانشمندان آمریکایی، در سر آغازی که بر آن نامه نگاشته
گوید: «گفتار پیر کامل و مشهور هندی ایرانی نه تنها
برای پیروانش در آمریکا سودمند است، بلکه چشمه ایست که
رهروان طریقت طی سلوک از آن مستفیض و سیراب، و بر
میراث روحانی بشریت، به طور ویژه ای می افزاید و نسلها
بعد از نسل، می توانند دانش حقیقت را از آن فرا
گیرند.»
«پیامهای مذکور گفتاریست استوار
و نماینده اندیشه های بسیار عالی، خارج از مرز استفهام
بشری که در تاریکی نادانی به کور مالی مشغول است.
مهربابا در تابستان 1956، طی ملاقات با پیروان خود و
پرسشهای دانشمندان مادی مشکلات پیچیده زندگی خیالی و
فریبنده را با سکوت و زبان بسته برای مردم روشن
ساختند، زیرا که پیر بزرگ جهان طی 32 سال گذشته سکوت
اختیار و لب به سخن نگشوده اند.»
((گفتار مهربابا در این بخش
آمریکا، به طور مجاز شالوده آموزشهای اوست. مانند
گفتار تحت عنوان «فرضیه و عمل» که می فرماید اندیشه و
گفتار و نوشته ها همانند بخاری است که از لوله سوت
لکوموتیف می گذرد و به غیر از صدا، قطار را پیش نمی
برد، مگر آنکه به درستی به کار رود. یا مندرجات عنوان
«آموزش و دریافت ناگهانی» یا عنوان «دانش بوسیله تجربه»
و مانند آن.))
((یکی از بهترین استعاره
مهربابا تحت عنوان «از بین رفتن دشمنی با فروتنی» به
دیده می آید و آن این که توپ با لگد های مخالفان به
بالا رفته به سوی هدف پیش می رود. مهاتما گاندی نیز می
گفت «فروتنی واقعی قدرت است.»))
((در عنوان «تسلط و نظارت» گوهر
و اصل طریقت با سخنان بسیار کوتاهی بیان می گردد. در
عنوان «خدا هستی ازلی است» بهترین تعریف خدا به نظر می
رسد. انیشتین به وسیله ریاضی ثابت کرد که نیرو و ماده
با هم برابر است. اینک مهربابا تحت عنوان «کنترول دل
بر نیرو» می فرماید که هر دو از دل پدید می آید،
حقیقتی که دانشمندان علوم در مغرب، از قرار معلوم به
سوی چنین دانستنی پیش می روند.))
دانشمند نامبرده در سر آغاز
خویش در بزرگی اندیشه مهربابا سخنان بسیاری دارد. به
آنچه گفته شد قناعت کرده، از ذکر همه در می گذرد و
مشتاقان را به خواندن دقیق خود نامه که به زبان ناتوان
خاکساری به پارسی در آمده سفارش می نماید.
آرزومند است دوستداران شت اوتار
مهربابا و سالکان طریقت از گفتاری که در عنوان «حساب
نهایی» در آمده با تسلی و قوت دل، در نیل به هدف نهایی
به کوشش و فعالیت پردازند.
بمبئی 30 دسامبر1971 – 9 دی
1351 رشید شهمردان

بهترین
چهره زندگی
زندگی در صورت
استنباط درست، عبارت از خنده و مضحکه است. در صورت عدم
استنباط درست، درد و بلا به دیده می آید، لیکن اگر بر
این دو حال غلبه حاصل گردد، به آرامش سرمدی تغییر
صورت می دهد. زندگی برای رهروان طریق، آزمایشی است
سخت، ولی اگر با مهر و عشق طی گردد، بهترین چهره آن به
جلوه در می آید.
خداوند و فروزه هایش
داد
و ستد مینوی خداوند
خداوند یکتای جاویدان، داد و
ستد بازرگانی پنداشتی و دوگانگی کایناتی خود را، به
طور سرمدی و همزمان، در نقش اضداد بازی می نماید.
روشندلان، اولیا و دلپتان، بخش بستانکاری و گناهکاران
بخش بدهکاری دفتر خداوندی می باشند. خدا سرچشمه پایان
ناپذیر دانش و داد، بدهکاری خویش را بطور مداوم به
بستانکاری تبدیل می سازد.
ارمغان واقعی
ارمغان واقعی چیست؟
ارمغان واقعی آن را گویند که
دهنده و گیرنده، داد و ستد خود را، انگار که واقعه ای
رخ نداده، کاملاً فراموش کنند. مراد از فراموشی کامل
آنکه، نه احساسات دادن در دهنده موجود باشد، و نه
احساسات گرفتن در گیرنده. در غیر این صورت، دهنده،
گیرنده را رهین منت خویش می داند، و گیرنده خود را
رهین منت او می شمارد. ارمغان واقعی مهر و عشق، تنها
از سوی خداوند یکتا به انسان اهدا می گردد.
یکتای مطلقی که آن را بخشیده و
انسانی که مورد مهر واقع شده و پذیرفته، آنرا به یاد
ندارد. همین فراموشی کلی، انگیزه ایست که انسان تا ابد
به مهر ورزیدن به خدا تواناست، و خدا هم محبوب ازلی او
قرار می گیرد.
فراموشی از جانب خداوند، دانای کل چگونه امکان دارد؟
ارمغانی که خدا به انسان بخشیده، اگر فراموش نشود، نمی
تواند ارمغان واقعی باشد. انسان نیز به نوبه خود از
کارکرد ارمغان نامبرده که در سرانجام او را به خدایی
خویش آگاه می سازد بی خبر است.
بی مهری و سنگ دلی به ظاهر
یکتای مطلق و دانای کل، نسبت به مهرورزان خویش،
فراموشی کلی از بخشایش ارمغان واقعی مهر به انسان است،
که مولد رنجهای ناگفتنی، برای رهروان طریق عشق و سوز
دردهای جانگداز جدایی از محبوب یکتاست، که عاشقان خدا
به تجربه در میابند.
انگیزه بی عاطفگی خدا، نسبت به
مهرورزان خویش، دانش مطلق او و آگاهی از منظور حقیقی
ارمغان واقعی است. مهرورزانی که در دریای ژرفناک عشق
خداوندی شناورند و به شدت هر چه تمامتر به او عشق می
ورزند و دلباخته او هستند، فراموش می کنند که عشق
مذکور ارمغان اهدایی معشوق است. همین فراموشکاری است
که دردهای درمان ناپذیر جدایی را در عاشق ایجاد و او
را در آتش فروزان عشق بی مانندی که زبانه اش هردم روی
به افزونی است، خاکستر می سازد و سرانجام با پیروزی و
یگانگی جاودانی به صورت معشوق گرامی، از شعله های
سوزان آتش، خرم و خندان برخاسته بیرون می آید.
خدا هستی ازلی است
فیلسوفان، دهریان، منکران و غیره به هستی خدا، خواه
مومن باشند یا منکر، مادام که به هستی خویش یقین
دارند، به ایمان به خدا گواهی می دهند. با توش و توان
مینوی اعلام می دارم که خدا موجود است، ازلی است،
نامتناهی است و همه چیز است.
انسان به حقیقت مذکور خواه
ایمان داشته باشد یا نداشته باشد، تنها همین هدف زندگی
اوست. آنگاه که مرحله جاویدانی و ازلی خویش یعنی منم
خدا را، با هوشیاری به تجربه دریابد، به آن معرفت حاصل
می نماید.
خدا _ انسان _
انسان دوره
هستی کلیه کاینات سایه خدا و از
اوست. خدا از آن کاینات نیست. سایه خدا ناشی از خدا و
با طی دگرگونیهای بیشمار، باز به خدا بر می گردد.
سایه خدا، قائم به خداست. خدا
به سایه خود قائم نیست. سایه بدون خدا وجود خارجی
ندارد و سایه بدون خدا موجود است. آنگاه که کاینات
نیست بود، خدا هست بود. اینک که کاینات هست است، خدا
نیز صاحب هستی است. آنگاه که کاینات نیست خواهد شد،
باز هم خدا هستی خواهد داشت.
سایه انسان از آن انسان است.
اما لازم نیست انسان از آن سایه باشد. سایه لزوماً به
انسان پیوستگی دارد، اما انسان بی جهت به سایه می
چسبد. سایه بدون انسان وجود خارجی ندارد. لیکن انسان
بدون سایه صاحب هستی است.
انسان در کلیه حالات و تحت کلیه
رویدادها، خواه در عالم خواب، رویا بیند، یا بر زمین
رویای زندگی به دیده آرد. خواه پس از ترک جسم، رویای
فرحزای بهشت یا آتش سوزان دوزخ مشاهده کند. خواه در
سپهرهای عالم مینوی، رویای حقیقی را بنظر آرد، ذاتاً
همان است که می باشد. چیزهای جهان، آفریدگان جهان،
مردم جهان. همه به شکلی و وضعی، در مراحل گوناگون هوش،
نماینده خدایند. اما انسان دوره (اوتار _ بودا _ مسیح
_ رسول) به هر شکلی و وضعی، در همه چیز و در همه جا،
در یک مرحله یا همه مراحل هوش خواه متجلی یا مکنون،
نماینده خداست. حافظ شیرین سخن، که به شناخت خدای مطلق
توفیق یافت، گوید :
جهان و کار جهان جمله هیچ در
هیچ است
هزار
بار من این نکته کرده ام تحقیق
خدای
نادان تا خدای دانا به هستی خود
خدا به صورت انسان عادی، به
خدایی خویش دانا نیست. پندارش در تمام وقت در کاینات
مستغرق است، و نفس او در پندار موهوم سراب گرفتار.
خدا به صورت انسان کامل، هنگام
توفیق شخص، به شناخت خدایی خویش، و انکار به شناخت
چیزهای دیگر، پندارش در کل زمان و آن سوی زمان ناپدید،
و به نفس خویش هوشیار می گردد.
خدا به صورت قطب، هنگام نیل شخص
به مرحله خدایی و ادراک به حقیقت انسانی خویش و
استنباط حقیقتی که آفرینش در کل زمان، پنداری بیش
نبوده، به نفس ذات خویش هشیار است.
خدا به صورت انسان دوره، هنگام
تجلی و ظهور به صورت انسانی و دانا به خدایی خویش،
پندارش طی مدت معینی به همه چیز تبدیل میابد و در کل
زمان و آن سوی زمان به حقیقت نفس ذات خویش هوشیار است.
پیر و نقش او
زندگی
بی مرگ
زندگی با مرگ پایان نمی پذیرد.
زندگی پس از مرگ، چون مرگ پس از زندگی حتمی است. زیستن
به منظور مردن، یا مردن به منظور زیستن پس از مرگ، به
راستی گفتاریست ضعیف. مرگی که پس از زندگی وارد می
گردد بی جانی نیست و همچنین زندگی پس از مردن نیز بی
مرگ نیست. زندگی عبارت از تجلی مثبت هستی واقعی است،
که مرگ منفی در نابود کردنش توانا نیست. برای پایان
دادن به زندگی و مرگ پیگیر مداوم، بایستی ریشه مرگ را
در زندگی بیرون کشید. به وسیله آزادی کامل هوش، از بند
پندارهای فریبنده، مرگ در زندگی نیست می گردد و انسان
به نیل به مرحله حقیقت هستی مطلق و واقعی خویش، یعنی
خدائی یا بقا بالله توفیق میابد، و قطع نظر در نگهداری
یا ترک کالبد خاکی کثیف یا کالبد لطیف یا کالبد اَلطَف
باز هم بطور نامتناهی به خدایی خویش هوشیار می باشد،
چنان که انسان عادی نیز خواه لباس بپوشد یا برهنه و
لخت و عریان باشد، باز هم به انسانی خویش هوشیار است.
مادام که انسان از هستی مینوی خویش بی خبر باشد، با
جماد فرق ندارد. چه که انسان در عالم زندگی و جماد در
عالم وجود، هر دو بالسویه از حقیقت بی خبرند. به گفته
کبیر عارف نامی هند، مادام که انسان به شناخت حقیقت
توفیق نیابد، هیچ بهتر از سنگ و جماد نیست.
هوش انسان، طی سیر تکامل تدریجی،
پس از کسب تجربیات بی پایان پنداری سراب، چون به مرحله
کمال هوش می رسد گرفتار بند زنجیر همان تجربیاتی می
گردد، که وی را به نیل به مرحله کمال هوش مددکار بوده
است. هوش چون در مقام انسان، به کمال خویش می رسد و
نیازی به رسایی و افزایش در خود احساس نمی کند، تنها
بایستی به راه شناخت حقیقت نفس انسانی رهنمایی گردد.
امکان نیل به هدف نهایی، فقط با
کالبد انسانی حاصل است، و آن شناخت رحمانیت نامتناهی
است که نفوذش در جهان ساری است. شناسایی حقیقت مطلق و
پایان مقصد آفرینش، در کالبد انسانی میسر است، لذا
تحصیل آن، کمال اهمیت را دارد و در نگهداری و پرورش آن،
از کوششهای لازمه نباید غفلت نمود.
با در نظر گرفتن کلیه مقاصد
عملی حصول کالبد انسانی پایان مسافرت به شمار است.
لیکن آثار منقوش خواهشات و اعمال انباشته بر روی هم و
تحمل رنجهای وارده، طی سیر تکامل تدریجی، تا نیل به
هوش رسای انسانی مانند پرده ضخیمی حایل مشاهده نفس
حقیقی مطلق است. تمام رنجها و کوششها و تلاشهایی که
انسان با آن روبرو است، به منظور نازک ساختن و فرسودن
پرده مذکور است که مستلزم جریانات خسته کننده ای است.
انسان با کوشش خویش به رفع حجاب نامبرده توانا نیست،
اما با فضل و رحمت پیر کامل، هنگامی که شایستگی آنرا
بیابد، امکان دارد.
جریان گرفتاری در زنجیر آثار
منقوش و آزادی از آن، اهمیت فراوانی در بر دارد. روح
از تماس با کالبد در آن گرفتار می گردد. روح همانند
مرغ و کالبد همانند قفس است. مرغ خارج از قفس آزاد است.
لیکن قدر آن و اهمیت آزادی را نمی داند. زیرا زندان را
ندیده و نمی شناسد، و از استنباط آزادی بیرون از زندان
محروم می باشد. با ورود به قفس و چشیدن رنج گرفتاری،
چون آزاد گردد، ارزش آزادی و فضای خارج را درک می کند.
همین جور است حال روح، هنگامی که فضل و رحمت پیر کامل،
او را از گرفتاری از کابوس وحشتناک متصوره محدود، آزاد
می سازد، متوجه می شود که زندان همان کالبد خود اوست و
بر نادانی گذشته خود می خندد.
آزادی نیرومند
آزادی نامتناهی کسی که به شناخت
حقیقت توفیق میابد، تنها آزادی کامل و واقعی است. از
چنین آزادی نیرومند و محرکی که به وسیله پیر کامل
ایجاد می گردد، نفس به جلوه حقیقت خویش توانا
گشته، پدیده های آثار مینوی دل مطلق را آشکار می سازد.
آثار مینوی بسی موثر و صاحب نیروی فراوان سازندگی است،
چه از ازل پیرو نفس مطلق حقیقی است و فعالیت مینوی و
آفرینندگی نامتناهی از آن جریان میابد.
اما بر خلاف، آثار عادی محدود،
ناشی از دل مادی نفس پرست همیشه نسبت به نفس مطلق
حقیقی متجاوز، و در ارضاء خواهشات کثیف خویش کوشاست.
بنابراین در تاثیرات و سازندگی، بسیار محدود و نارسا
است.
رهروی مستقیم بسوی
خدا
رهروانی که با انجام مراسم و
تشریفات دینی، به منظور نیل به حقیقت به فعالیت می
پردازند، چنان است که بر قطار کُندرو سوار می شوند،
قطاری که در هر دهکده و گذرگاهی ساعتها توقف کرده، و
بدون برنامه در ایستگاهها معطل می ماند. رهروانی که
صمیمانه به تصور و مراقبه پرداخته و زندگانی خود را
وقف خدمت مردم می سازند، چنان است که بر قطار عادی
سوار می شوند، قطاری که طبق برنامه در کلیه ایستگاهها
مدت معین توقف می نماید. رهروانی که در مصاحبت پیران
خدا رسیده به سر برده و فرمانش را با سر سپردگی کامل
به جا می آورند، چنان است که بر قطار سریع السیر ویژه
سوار شده و در کوتاهترین مدت ممکنه، و بدون توقف در
ایستگاههای غیر مهم به مقصد می رسند.
پیر، یعنی راه
مریدی که شب و روز، به تصور پیر
خود پردازد، تقریباً به هدف نهایی خویش می رسد، هدفی
که برنامه کلیه تمرینات روحانی و مراقبات گوناگون است.
مریدی که با قطع علاقه کامل، انجام کار و امر پیر را،
بر انجام کار و نیاز شخصی مقدم می دارد، به هدف نایل
می شود. مریدی که به طور کامل سر سپرده مراد باشد،
تقریباً به ورود به مرحله تعطیل کار دل توفیق میابد که
هدف اغلب فعالیت صوفیه می باشد. در فرمانبری مراد، به
رغم هرگونه مشکلات و انجام خدمات او، از صمیم قلب،
تقریباَ راه استدراک و فعالیت سلوک به نهایت می رسد.
در مهرورزی به مراد، و بر همه چیز و همه کس او را
گرامی تر داشتن، چون حقیقت با مراد یگانه می گردد، و
از فضل و کرم او به نیل به مقام خدایی یا بقا بالله که
هدف کلیه فعالیتهای سلوک و کوششها است توفیق میابد.
گردش آسیاب
طاقت فرسای کاینات
پیر کامل مرکز کاینات، و نقطه
قطعی و تغییر ناپذیری است، که کلیه کاینات به طور
پیگیر و مداوم، به گرد آن می چرخد. کاینات چون آسیاب
گردنده و پیر کامل میخ محور آن است. هیچکس از خُرد و
لِه شدن در این آسیاب، که بطور پیگیر و مداوم می گردد،
نجات نمیابد، مگر دانه ها یی که خود را به میخ محور می
چسبانند.

پرتو ازلی
ارشاد پیر کامل اشاره ای بیش
نیست و تکرار نمی شود. کاری نیست که از تجربیات حاصل
گذشته، بنا بر طرح جدید، دوباره تکرار یابد. کاری است
که در حدود شرایط تجربیات دوگانگی دوباره نمی توان
انجام داد. آفرینش چیزی است به کلی تازه و نزول حق در
ناحق می باشد. بنابراین، چنین آفرینندگی نامتناهی است.
کار پیر کامل، رهایی پرتو ازلی است در میان هیچی که
واکنش سخت قطعی است. همین است راز باران و رحمت مینوی
که پیر کامل بر شایستگان می بارد.
سالک و طرز بر خوردش
فرضیه و عمل
نیرویی را که رهرو، فقط در
اندیشه و گفتگو و نگارش به مصرف می رساند، همانند
بخاری است که از لوله سوت لکوموتیف فرار می کند. سوت
به صدا در می آید و شاید هم دلکش باشد. لیکن از حرکت
دادن لکوموتیف و قطار عاجز است. تشدید فشار بخار بر
سوت، باز هم قادر به حرکت قطار و پیش بردنش نیست. بخار
را بایستی به درستی آماده ساخته، به دانایی و به راهش
به کار انداخت، تا لکوموتیف به حرکت آید و قطار به
مقصد رسد. این است که عارفان همیشه بر عمل تاکید و
اصرار دارند و نه بر بحث و فرضیه. رهروانی که در راه
معرفت و شناخت خداوند یکتا گام بر می دارند، نکته بالا
را به ویژه بایستی آویزه گوش خود سازند.
جاودانی زندگانی مطلق(*)
رعایت سکوت 31 سال گذشته، نتیجه
اطاعت بندای مینوی غیر قابل ادراک می باشد. رحمانیتی
که اگر در کانون دل شخص جای گزیند، تا به ازل در
زندگانی مطلق مستقر می گردد، زندگانی که با زندگی
محدود مسلسل و مداوم افراد، اختلاف کلی دارد.
زندگانی مادی دارای آغاز و انجامی است. اما حقیقتی را
که من ارشاد می نمایم، بی آغاز و بی انجام
است .وارث چنین حقیقتی شدن , رشادت لازم دارد و بایستی
آن سوی ژرفای دوگانگی خیز برداشت.
نیل به زندگی بی مرگ، در حقیقت
مطلق امکان ندارد، مگر آن که شخص کلیه مقاومتها و
سرسختیها را کنار گذاشته، کاملاً تسلیم شود. از تعصبات
و تمایلات بی جهت گذشته، به شکوفایی مینوی در کانون
دل، امید نتوان داشت. از لایه ها و ته نشینهای حاصله
از آثار منقوش، طی سیر تکامل تدریجی و بازگشت روان،
بایستی گذر کرده، با کسب شایستگی کامل پذیرای درسهای
زندگی گردید. اگر انسان با زندگی دمساز شده، در انجام
وظایف روزانه، با روح فداکاری و خدمات بی دریغانه، ضد
و نقیضها را با متانت و سنگینی بپذیرد، نه آنکه با
نیروی بیکران حقیقت هم آهنگ می شود، بلکه به همان
حقیقتی تبدیل خواهد گشت که جویا و پویای آن است.
استقامت بر حقیقت باطنی، از
واجبات است. آنگاه که شخص با چنین حقیقتی دمساز گردد،
دل و نهاد به هم می پیوندد و اندوه و هراس به آخر می
رسد. انسان نه آنکه به مرز نیرو و دانش عقلانی خشک و
خالی وارد می گردد، بلکه پرتو عشق و مهری که به وسیله
خِرد ذاتی روح به تابش می پردازد، زندگی را با کمال و
شیرینی پیگیر خویش، خوش و خرم و خجسته می گرداند.
(*) گفتاریست که مهربابا در تابستان 1956 در آمریکا
در پاسخ پرسشها داده است. (مترجم )
از بین رفتن
دشمنی با فروتنی
سالک در انجام خدمات روحانی،
برای هرگونه پیش آمدهای احتمالی باید حاضر باشد،
خدمتکار یزدان با هرگونه شرایط و محیط مساعد و نامساعد
بایستی سازگار باشد، چه ممکن است، آماج بی اعتنایی و
یا تحقیر و گفتار رکیک مردم واقع شود. چنین رویدادها
نبایستی اخلاص یا ادراک او را تیره ساخته، دگرگونی در
حالش راه یابد. بلکه برابر تمام مخالفتهای جهانی با
فروتنی ایستادگی نماید. در برخورد با پرخاش و حمله
مردم، همانند توپی باشد، که هر دم با پا این طرف و آن
طرف پرت می شود. لیکن همان پای هم توپ را بر هوا بلند
کرده، به جلو می برد و به هدف می رساند.
انگیزه ناکامی رهرو، خیانت به
راستی و حقیقت است، نه سپر پرخاشهای جهانی بودن، در
صورت داشتن اخلاص خلل ناپذیر به حقیقتی که جویای آن
است، به سپهرهای عالیتر جهان بیکران معنوی، که حقیقت
رسا می باشد، رهبری می شود. فروتنی واقعی، ضعف و زبونی
نیست، بلکه نیرویی است عظیم که دشمنی را از بین می برد
و سرانجام پیروزی را در آغوش می گیرد.
دو رویی و ریا
بین آنچه که شخص واقعاً هست و
آنچه را که می خواهد خود را وانمود سازد، شکاف هولناکی
موجود است. چون دو رویی و ریا، به بازی کردن نقش خویش
به پردازد، به جان و روح و باطن شخص، لطمات بسیاری
وارد می سازد تا به بیرون و اطراف آن. لطمات وارده به
بیرون، که به نظر می آید بسیار است. اما صدمات نادیدنی
آن در محیط کشور مینوی شخص، بسیار شگرف و از حد بیان
خارج است.
حقیقت دید و شناخت شخص خویش،
تنها راهی است که تمامیت، به هستی جان بر می گرداند.
انسان به غیر از این وسیله و راه، زنجیری که دل نفسانی
محدود را به پندار بزرگ سراب و فریبنده کون و مکان
پیوند می سازد، نمی تواند پاره کند، پنداری که سرچشمه
ازلی مینوی باطن را تیره و از نظر دور می دارد.
تسلط و نظارت
دل را باید آرام و یکنواخت و
ثابت نگه داشته، تسلیم آرزوها نشد، و آن را تحت کنترول
قرار داد. آنکه بر زبان تسلط ندارد، بر دل نیز مسلط
نیست و آنکه بردل مسلط نیست بر رفتار خود تسلط ندارد.
و آنکه بر رفتار خود مسلط نیست، بر نفس خویش نیز مسلط
نیست. و آنکه بر نفس خویش مسلط نیست، به شناخت نفس
حقیقی بیکران خود، توفیق نمیابد.
برتری خرد روشن
قانون دین و اخلاق مقرره برای
بشر، همانند پند و اندرز عادی پدران است به فرزندان
خویش به منظور بهسازی و پیشرفت آنان. اما اگر کسی
موقعیت استفاده از خرد روشن را حاصل کند بایستی آن را
به جان بپذیرد و بر فرمانهای مقرره دین برتری دهد. از
چنین اقدام، نه آن که ضرر نمی بیند، بلکه سودی گران
خواهد برد. به گفته عارفی، ثروت را برای تندرستی باید
فدا کرد، ثروت و تندرستی را برای عزت نفس، و هر سه را
یعنی ثروت، تندرستی و عزت نفس را برای دین. اما بی شک
و تردید همه چیز را و هم دین را برای توفیق به شناخت
خدا، بایستی فدا کرد.
نفس _ خودی _ قید
چتر
تصورات تاثیرات ذهنی
به تحقیق که خدا به جوینده خویش
نزدیک و دیدارش هم محال نیست. مانند خورشید بالای سر
انسان می تابد. انسانی که تصورات و تاثیرات گوناگون
ذهنی را، مانند چتر بالای سر خود می افرازد، از مشاهده
خورشید تابان باز می ماند. چتر را باید پایین آورد و
به هم پیچید، تا خورشید که دور نیست دیده شود. چتر
کوچک ناچیز، شخص را از دیدار چنان خورشید تابان شگرف
باز می دارد.
نادانی نفس جدایی آور
هرگونه اندیشه، احساسات و
فعالیت، ناشی از نفس جدایی آور، از نادانی صرف بر می
خیزد. شکلی است از نادانی که به راحتی نمی توان پذیرفت
یا رد کرد. بلکه جهلی است که شخص را در غل و زنجیر
خویش گرفتار می سازد، به دست رنج و عذاب تحقیر کننده
می سپارد، که امید رهایی از آن نیست. کاش تنها رنج
جسمانی می بود، لیکن به طور قطع رنج روانی همواره با
خود همراه دارد. جهلی است که از خیانت به راستی و
حقیقت، به عبارت دیگر خیانت به نفس ذات و واقعی خویش
ایجاد و به هیچگونه مداوای موقتی و سطحی و حتی بستری
شدن هم راضی نیست. جهلی است که روح را از عشق، زیبایی،
خوشی، آزادی، هوشیاری مینوی و توفیق واقعی باز می دارد،
و خاری است که در بدن میخلد، مگر آن که به وسیله نیل
به کمال حقیقت مطلق بیرون رود.
منظر نادرست
منظر نادرست، نتیجه نادرست به
بار می آورد. درست نیست که هر جلوه ای را مخصوص یک
حقیقتی دانست. درست تر آن است که هر جلوه ای را مخصوص
تنها یک حقیقت به شمار آورد. مراد آنکه نقطه نظر
نفسانی و غرض شخصی را باید کنار گذاشت، تا به ارزش
واقعی حقیقت پی برد. هستی خدا به منظور یک صورت یک شکل
و یک دین نیست، بلکه کلیه صورتها، شکلها و دینها برای
خدا هستی دارد.
آفرینشهای دل محدود
دل به معرض خواست و تاثیرات
اطراف و جوانب واقع و در طلب آفرینش مادی و کاذب و
مغلوب کننده بر می آید، در دام آن گرفتار شده و ارزش
بی جهت برایش قائل می شود، که سر انجام بنا به سرشتی
که داراست، خود را لو داده، رسوا می گردد. دل حقیقتی
را پاره پاره می کند که در ذات، بخش ناپذیر است. به
صورتها و شکلهایی بستگی پیدا می کند که پایدار نیست.
در انجام فعالیتهایی که در اصل غل و زنجیر، و
توفیقهایی که به طور مسلم ناچیز است افتخار می کند. از
تکیه بر زمینه تو خالی، لذت برده رنج می کشد، و خود را
بدین روش از لذت مسرت و استدراک واقعی وجد محروم می
سازد.
تنها راهی که با عقل سلیم و
استنباط درست زیست آن است که از خواست و نفوذ تاثیرات
اطراف و جوانب دل نفسانی، بر حذر بوده، از قید و بستگی
تباه کننده آن خود را آزاد ساخت.
قیود گذشته
انسان به ناگریز، گرفتار گردش
چرخ زمان و تحت فشار مسئولیتهای گذشته واقع می شود که
گاهی او را به این سو و گاهی به آن سو می کشاند.
اعمال و خواستهای زندگانیهای گذشته، اثرات خود را بر
مقامات مختلف هستی می گذارد، و چون عامل تعیین کننده
سرنوشت است، به سختی مقاومت می ورزد، چنان که در زمان
حال بایستی از او حساب برد.
از جمله آثار منقوش انباشته شده
ی زمان گذشته، خاطره ها و عادتها، فرآورد فرعی تجربیات
کسب شده ای است، که بر دل نقش بسته، و بیشتر از همه
نفوذ و تاثیرات خود را، بر انسان وارد می سازد. گذشته
های دور و دراز افراد و اجتماع، محدودیتهایی را به
وجود می آورد، که قطع نظر از سختی و ماهیتی را که
داراست، باید با آن روبرو شد. قیود و بستگیهای مذکور،
به هر حال سطحی است. زیرا به جلوه روح در تاریخ
آفرینندگی خویش مربوط است و نه به هستی ذات آن.
نمونه دیگر میراث گذشته، که
موجب استحکام قید و بند روح میگردد، نقوش و آثار گذشته
ای است که بر دل نقش بسته و شالوده سرنوشت انسان را می
ریزد. ممکن است فردی با کوشش خویش، از گرفتاری در
چنگال موقعیت و رویدادی فرار کند و توفیق هم به حدی به
دست آرد، لیکن از دست دل خویش، کسی نمی تواند بگریزد.
طی زندگی و پس از مرگ، هم در
این جهان و هم در جهان دیگر و هم طی بازگشتهای پی گیر
و پایان ناپذیر روان، دل همنشین همیشگی روح شخص است و
در پیشبرد خواست خود، به سختی مقاومت می ورزد. او را
از بین نتوان برد، مگر آن که به آزادی کامل نایل و به
شناخت حقیقت مطلق توفیق حاصل گردد.
از نقطه نظر روحانی، بستگیهایی
که خود دل از درون، برای شخص ایجاد می نماید، شگرفتر
است از قیدهایی که پیشامدهای برون به وجود می آورد. هر
دو قسم زنجیرها و دلبستگیها، یادگاری است از
زندگانیهای گذشته و در تعیین تجربیات زمان حال و
امکانات آینده دخالت تامی دارد.
انسان به معنی آزادی واقعی از
فعالیت محروم است. زیرا قیدهای گذشته پاهایش را در
زنجیر دارد، و به ناچار، به ایجاد رنج و درد تازه برای
خویش و دیگران و انباشتن آثار منقوش خواهشات، پدیده
نفس خویش، که برای دل محدود نفسانی بر وی استوار است،
ادامه می دهد. گذشته را نمی توان تغییر داد، سلسله
حوادثی در بر دارد، که اینک راکد و به ادامه زندگی
حال و طرح زندگی آینده منِ محدود می پردازد.

گزینش واقعی
دل محدود هنگام احساس تسلیم به
خواستهای معینی که نتیجه تحریک آثار منقوش گذشته است،
آزادی فریبنده محدود را در انتخاب آن به کار می برد، و
به نظر می رسد که از آن آزادی عمل در برگزیدن خواست
خویش لذت حاصل می نماید. لیکن آزادی مذکور ظاهری است و
واقعی نیست. زیرا آثار منقوش به منظور نمایان ساختن
نقش خود، دل نفسانی محدود را ابزار خویش قرار می دهد و
نقشی را که مایل است به وسیله آن، از بین آثار برمی
گزیند. انتخابی که به وسیله دل محدود به عمل می آید،
واقعی نیست، بلکه پنداری است فریبنده از مرکز سراب.
اما بالعکس، دل مطلق کایناتی،
هنگام ایجاد و رهایی اثر به خصوص مینوی، آزادی بیکران
را در انتخاب خویش به کار می برد، و در برگزیدن منظور،
از آزادی کامل بهره مند است. چون انتخابش نامتناهی و
واقعی است، ممکن است فعالیت ویژه ای را برگزیند یا از
آن صرف نظر کند.
دل محدود نفسانی نیز خواست خویش
را برمی گزیند. لیکن برگزیدنش در تیرگی نادانی و آزادی
محدود صورت می گیرد. در حالی که دل مطلق کایناتی، آنچه
را برمی گزیند، نتیجه دانش حقیقت و آزادی بیکران است.

قانون آثار منقوش
خواهشات
گردش چرخ کاینات و جهان و کلیه
آفرینش و موجودات و کارها تحت مواد یکی یا قسمتی از
قوانین اداره می شود. حتی کارخانجات و ادارات ناچیز
بازرگانی و ملی، آیین نامه هایی برای اداره امور خویش
ترتیب می دهند و طبق آن رفتار می نمایند. بنابراین
برای اداره امور کاینات و آفرینش، رفتار طبق قانون بسی
سخت تر صادق می آید. گاهی به نظر می رسد، کاینات به
قانون عدل و داد بی اعتنا است و گاهی به نظر می رسد،
نتیجه زحمات صادقانه صفر است. مردم درستکار و با
فضیلت، در رنج و ناکامی به سر می برند و شریر و تبهکار
با توفیق و قدرت هم آغوشند. انگیزه چنین نظرات نادرست
و کوتاه، نادانی و بی خبری انسان از قانون آثار منقوش
خواهشات زندگیهای گذشته است.
آن گاه که دل نفسانی از استدراک
درست زندگی سر باز می زند، با تمایلات بی جهت و
مقاومتهای انباشته شده گذشته، مواجه می شود، تعادل و
آرامش خود را از دست می دهد. بنابراین به اجبار به
فعالیت و عدم فعالیت نیک و بد ناچار شده، بیشتر خود را
به صورت اندیشه و عمل، گرفتار نتایج اقدامات خویش می
سازد.
بنا بر آنچه گذشت، قانون آثار
منقوش، راه گریز را، برای دل نفسانی از چشیدن میوه
فعالیت نیک و بد سد می کند. دل بیچاره به وسیله تراکم
فعالیتهای گذشته مهار می شود. و به علت آشفتگی پی گیر،
نه تنها از ضربات و فشار محیط، بلکه از تحریکات آثار
منقوش انباشته شده خویش، به رهایی از آن و تعادل درست
توانا نیست. اگر چه دل نفسانی، به واسطه تمایلات
میراثی، تعادل از دست رفته خود را باز به دست می آورد،
لیکن اعاده تعادل مذکور، به وسیله واکنش خود به خودی و
مراجعه به اضداد صورت می گیرد. تا آن که پس از دوره
های سرگردانی، به وسیله تجربیات حاصله، متوجه می شود
که نبایستی تعادل را به وسیله اضداد هم اعاده داد .
دل نفسانی به واسطه آثار منقوش
فریبنده از ضدی به ضد دیگر روی می آورد، تا آنکه با
آزمایشات و تحمل سختیهای بی پایان، دوره کنش و واکنش
اضداد را طی کند، و یا از اثر حسن تصادف و تماس با قطب
یا پیر کامل، باران فضل و کرمش بر او ببارد و سختی
آثار منقوش، به تدریج به نرمی و نیستی گراید.

رهائی از اضداد
تجربیاتی که انسان در زندگی
حاصل می کند یا دلخواه اوست یا دلخواه او نیست. مانند
شادی و اندوه، کامروایی و ناکامی، خوب و بد، ثروت و
فقر، زور و بیچارگی، شرافت و رسوایی، سود و ضرر، توفیق
و محرومیت.
هر یک از اضداد مذکور، مولد
هیجان و فعالیت و موجد احساساتی است موافق سرشت خویش.
دل بنا به تحریک اضداد مذکور، تعادل خود را پیوسته از
دست می دهد و در کوشش در راه اعاده آن، مدام با فشار
تغییرات اطراف و محیط مواجه می گردد.
دل نفسانی طی زندگانیهای بی
شمار در کالبد انسانی، بدون نیل به موازنه درست بین
اضداد، مانند تسلیم به نفس و مقاومت، مادیات و
معنویات، برتری نژاد و پستی نژاد، مهتری و کهتری، توجه
به درون یا برون، فضیلت و رذیلت، رنج و شادی، من و
شما، از آن من و از آن تو، به طور پایان ناپذیری در
نوسان است. تعادل واقعی، فقط با استنباط درست حقیقت
امکان دارد . انگیزه نوسان دل نفسانی، واکنش اضداد
است. چند گاهی به حد افراط می رسد، لیکن به تعادل
واقعی توفیق نمیابد.
موازنه درست آن گاه میسر است که
دل نفسانی با کلیه تمایلات انباشته شده آن، به وسیله
مهر مینوی ناپدید گردد و حجاب ضخیم از روی حقیقت ممتاز
یکتا، و وحدت کلیه آفرینش دور گردد. دوگانگی و زندگی
بخش شدنی، در مقام مذکور وجود ندارد و روح از برخورد
با اضداد فارغ و آزاد است.
روح به واسطه رهایی از چنگال
دوگانگی، و به انگیزه توفیق به یگانگی با رحمانیت
بیکران سرمدی که از باطن تقویت میابد، به خوشی بی
پایان، استنباط درست، مهر و قدرت نایل می گردد.
آثار
منقوش افزاینده و ایجاد کننده
آثار منقوش مینوی و رحمانی
کاهنده نیست بلکه افزاینده است، تحدید نمی کند بلکه
ایجاد می کند. گوهرش با آثار منقوش نفسانی اختلاف
دارد، و در ذرات مکمل، و موجود نفس مطلق است. فعالیت
آنها، نه کاهنده است و نه محدود کننده، بلکه افزاینده
مکملی است . بر عکس، قیود آثار منقوش نفسانی، تحدیدی و
کاهشی است.
اختلاف بین قیود آثار منقوش دل
نفسانی و آثار منقوش مینوی دل مطلق یا کایناتی،
دگرگونی در سرشت و چگونگی آن است و نه در مراتب. همین
جور اختلاف بین آزادی دل نفسانی و دل مطلق کایناتی در
مراتب نیست بلکه در چگونگی است.

آموزش و دریافت
ناگهانی
دریافت ناگهانی و انتقال ذهنی،
زیر خشت و کلوخ هجوم تجربیات کاذبی که ثمره آموزش
تدریجی است مدفون است. تاثیرات و مشاهدات آموزش عادی
از بیرون صورت می گیرد، در حالی که دریافت ناگهانی از
درون و باطن رخ می نماید. آموزش عادی، دریافت ناگهانی
و الهامی را راکد می سازد. بنابراین تعلیم دل را که به
وسیله حوادث خارجی صورت می گیرد، به وسیله بیدار کردن
باطن، باید بی اثر کرد. آن گاه دریافت ناگهانی با فهم
فائق خویش و مافوق افهام عادی، بی آن که به گیجی
حساسیت، ناشی از عدم تشخیص، تسلیم گردد، قضاوت درست و
واقعی را به کار می برد.
کنترول دل، نیرو و
ماده
نیرو و ماده از دل ایجاد، و بی
دل هستی ندارد. نیرو از دل ناشی و به طور پیگیر، از آن
تقویت میابد. به آشکارا یا نهان بی آن پایدار نیست.
ماده بر نیرو قائم است و به آشکارا یا نهان بی آن هستی
ندارد.
دل بدون نیرو پایدار است،
چنانکه نیرو نیز بدون ماده پایدار می باشد. در برابر
شماره نامحدود دلهای افراد، که هریک موجودی مجزا از
یکدیگرند، دل مطلق کایناتی، بخش ناپذیر می باشد و
یکتا و همه جا حاضر و ناظر است.
دل به منظور تسلط کامل، بر کلیه
نیرو و ماده، نیاز به کنترول دارد. بایستی آن را از
سلطه و نفوذ پندار فریبنده نیرو و ماده، که هر دو بغیر
از دل، از هستی، فریبنده عاری می باشند، محافظت کرد.
کنترول دل، از نفوذ و تاثیرات نیرو و ماده، بسیار مشکل
است. به طور مثال، هرگاه ضربت سیلی بر گوش شخصی وارد
آید، دل در یک آن حاضر است با ضربتی سخت تر آن را
تلافی کند. این گونه رفتار کینه جویی، موجب پریشانی دل
و مصرف بی جهت نیرو و استعمال بی ثمر ماده می گردد.
اگر چه بعضی مردم، تا حدی و به
طور موقت بر دل تسلط حاصل می کنند. اما بسیار اندک و
انگشت شمار کسانی پیدا می شوند که بتوانند به وسیله
مهر یزدانی، بر دل تسلط کامل حاصل کرده، بر نیرو و
ماده، به رسایی کنترول داشته باشند. سرانجام هنگامی که
عشق یزدانی و مهر مینوی، هستی دل را از بین می برد، به
شناخت خداوند مطلق محبوب مینوی توفیق حاصل می گردد.

شیرینی تمام نشدنی
چشمه شیرینی دیر پای تمام
نشدنی، در باطن هرکس موجود است، لیکن اگر شخص سد
نفسانی را ویران نکند، تا چشمه جریان یابد، به روشهای
بی شماری به ناچار رنج خواهد برد. کلیه زندگان برای
نیل به خوشبختی در تلاش و کوشش اند. لیکن خوشبختی
انحصاری را که انسان می جوید، با هزاران رنج و ترس و
هراس همراه است.
در سراسر جهان، انسان در دریای
مادیات، نفسانیات و دلبستگیهای رنگارنگ کاذب و مجاز
غوطه ور، و از لذت خوشبختی ذاتی و پایدار و کاهش
ناپذیر محروم است. جویای خوشبختی هایی است ناپایدار و
تغییر پذیر و به روشی درد و رنج نهاد تاریک را به خود
فرا می خواند. شخص باید با سعادت زوال ناپذیری که در
باطن دارد، تماس حاصل کرده، از دوگانگی محدود من و شما
فارغ گردد، و راه جریان چشمه شیرین تمام نشدنی و
پایدار را که در باطن و درون همه افراد موجود است باز
نماید.

هدف
(شناخت نفس مطلق) و نیل به آن
امیدواری
در دوره کنونی انسان بین
آرمانهای مغایر و مخالف در کشاکش و بی اندازه گرفتار
ناراحتی و بی قراری است. دانش عقلانی از عدم توجه به
انبساط دل مطلق، که به منظور فرو نشاندن تشنگی روح،
اهمیت وافر دارد، مانند تلهای شن در بیابانهای ریگزار
بر روی هم انباشته می شود. انسان با وجود موفقیتهای
شایان و پیشرفتهای قابل توجه در علم و صنعت، به علت
فقدان همین مسئله اساسی، مات شده است. پریشانی، عدم
تأمین، هیجانات و غیره، فرمان روز، و بشر در تاریکی
جنگ، نفرت و ترس سرگردان است.

امیدواری را
نباید از دست داد
خودخواهی و شهوت، به منظور کسب
قدرت، انسان را به درندگی کشانیده، درندگی خوی حیوانی
است، که بَشَر طی سیر تکامل تدریجی به اِرث آورده و یا
آن که طی بازگشتهای روان به علت جستجوهای نادرست، کسب
نموده است. با وجود این پستی به ظاهر، فروغ خاموش
نشدنی حقیقت، در ژرفای نهاد انسان نهفته است. زیرا ذات
و هستی او، به طور مسلم مینوی و یزدانی است.
آن گاه که دل، از تلخی زهر
خودخواهی، نفرت و آزمندی پاک گردد، نفس چون حقیقت مطلق
به جلوه در می آید. با طی سلوک و توفیق به شناخت خدا،
خودخواهی و پدیده های بی شمار آن، مانند مه از پرتو
آفتاب ناپدید می گردد، و کلیه جانها در خدا و چون خدا
و وحدت صرف و بخش نشدنی متجلی می شود. کثرت که از
تعیین هویت، به صورت انسان و دون انسان به وجود آمده،
موهوم و بی اصل به دیده می آید.
حقیقت زندگی مینوی، انتظاری
نیست، بلکه واقعیت تمام دارد، و تنها حقیقت همین است و
بقیه پندار فریبنده سراب. نجات و رهایی از ایمان کامل
به دست می آید. عشق و مهر پاک، موجب غلبه بر نفس
خواهشات و تمنیاتی است، که حجاب بین شخص و نفس حقیقی
مطلق است. به وسیله بخشش و فداکاری مداوم و نه
خودخواهی از فرط بیچارگی، توفیق نیل به نفس نفسها
امکان دارد.

وجد و خوشبختی
آن که با مساعی خویش جویای
خوشبختی است، بایستی نسبت به خود متجاوز و نسبت به
دیگران بردباری و شکیبایی پیشه کند. چنین اقدامی را
ضعف و زبونی نخوانند، بلکه نیروی واقعی دلاوران به
شمار است. آن که بخواهد تا ازل در وجد و سرور به سر
بَرَد بایستی برای خویشتن مرده و برای خدا زنده بماند.

اثبات عقلانی و علمی
آن که مورد هستی خدا، طالب
اثبات خالص عقلانی و علمی است، گویا طالب حقی است که
بتواند با دو گوش خود چیزهای جهان را ببیند.

پهناوری روح
برای دیدن کوه بزرگی، دیدگان
بزرگ لازم نیست. دیدگان هرچند کوچک باشد، روح بسی
بزرگتر و پهناورتر از تمام چیزهایی است که به وسیله آن
مشاهده می کند. به راستی به حدی بزرگ است که کلیه
چیزها هر قدر بزرگ و زیاد باشد، در خویش جای می دهد.
مهمتر آن که کون و مکان در انسان جای دارد و نه انسان
در کون و مکان.
جسم و خوراک
کالبد جسمانی بدون خوراک پایدار
نیست. بنابراین ماهیت هر دو یعنی جسم و خوراک، به طور
غیر مستقیم یکی است. بدن بخشی از خوراک مصرف شده را که
برای پایداری خویش سودمند می داند جذب و به تحلیل می
برد و بخشی را که مفید نیست رد می کند. قسمت رد شده
خوراک یا تفاله نیز مانند قسمت تحلیل رفته، بخشی است
از خوراک. اگر انسان تا به این حد اعلی نسبت به تفاله
یا خوراک رد شده بی اعتنا میباشد، چرا نسبت به بخش
تحلیل رفته خوراک، که به منظور عملی تبدیل به جسم می
گردد، همان اندازه بی قیدی را نشان نمی دهد؟ چرا بر
جسمی که از خوراک ترکیب یافته، هنگامی که ترک می شود و
خوراک گرم یا آتش را تشکیل می دهد، این همه اشک از
دیدگان جاری می سازد؟

نجسهای واقعی
نجسهای واقعی کسانی می باشند که
از دخول در معبد دل و مشاهده دیدار حق در آن مکان پاک،
خود را عاجز می بینند.

آرامش و صلح جهان
افکار مردم در نقاط مختلفه
دنیا، متوجه صلح جهانی است. اگر جنگ آغاز گردد، نژاد
انسان نابود و گیتی ویران می شود. گفتارهای
دانشمندانه، سخنرانیهای بلیغ، عقد پیمانها، تشکیل
سازمانها و انجمنها، هر چند سودمند و مؤثر باشد، آرامش
جهانی را تأمین نمی سازد. آرامش جهانی تنها با نفوذ و
رهایی مهر و عشق همگانی که مغلوب نشدنی و ترس و
افتراق نمی شناسد، تأمین می گردد.
با قدرتهای مادی و آتم و غیره،
نجات بشریت امکان ندارد، مگر به وسیله مداخله مهر
مینوی و یزدانی. در دوران تیرگی و بحرانی، بشر از مهر
خداوند یکتا محروم نبوده است. بزرگترین خطری که امروز
متوجه بشریت است از خود اوست، نه از بلایا و مصائب
طبیعی و آسمانی.
از بیانات دلکش ایده های عالی و
وظیفه شناسی، برادری جهانی بوجود نمی آید. چیزی بیشتر
لازم است، تا نهاد جهانیان، از چنگال آز و خودخواهی
رهایی یابد نیاز فوری بشریت امروزی، سازمانهای مختلفه
طبقاتی، سیاسی، مذهبی و فرهنگی نیست، بلکه عشق و مهر
پاک و خالص است. عشق مینوی، بدون آن که در انتظار کمک
از ناحیه دیگر باشد، بر نفرت، هراس و خشم پیروز می شود
و حقیقت ذات خود را به اثبات می رساند.
مأموریت من بیدار کردن عشق
مینوی در بشر و راهنمایی به شناخت هستی پر مایه و
سرمدی و غیر قابل استدراک دل محدود است، که کلیه مسائل
پیچیده و بغرنج را حل می نماید.
بخدا مهر بورزید(*)
جوانان
امروزی نیروی فعال فردا می باشند. هستی کلیه موجودات
از چیز بسیار کوچکی آغاز می گردد. نهال خُرد درختی
بزرگ، جوی باریک رودخانه و نوزاد کوچک مردی قوی هیکل
می شود، تا درسها و تجربیاتی را که در جوانی کسب کرده
مورد عمل گذارد و از آن حسن استفاده یا سوء استفاده
برد. لیکن با وجودی که در جهان مادی مردی است قوی
هیکل، از لحاظ روحانی کودکی است خُرد. جهان چون
کودکستان و دبستانی است، که مرد بایستی در آن، به
وسیله زندگانیهای بی شمار و کسب تجربیات از اضداد، چون
رنج و شادی، درد و خوشی، خوبی و بدی، ثروت و فقر
درسهای روحانی بیاموزد.
رشد و نمو کلیه موجودات به
تدریج صورت می گیرد. همین جور انسان نیز با طی مراحل
بسیار کند و تدریجی به رشد رسیده نفس حقیقی را کشف و
به وسیله عشق و فداکاری و خدمات بی دریغانه، عاری از
نفرت و آز و خشم، بازیچه کودکی خود، رهایی میابد. در
آموزشگاه روحانی، منازل بسیاری باید طی گردد. شماره
اندکی از مردم رشادت و تصمیم لازمه را، برای طی منازل
مذکور، از خود ابراز می دارند. چنان که در دبستان و
دبیرستان، آموزگاران و دبیران، در راه آموزش راهنمای
جوانان اند. همچنان پیران کامل، رهروان را به رهروی به
حق و طی منازل و نیل به منزل با شکوه خداوندی رهبری می
نمایند. اندکند خوشبختانی که با چنین رهبران روحانی
تماس حاصل و با اطاعت از ارشاد آنها کسب فیض می
نمایند. اگر کسی به این سعادت فائز گردد، بایستی خود
را شایسته فضل و مهر او سازد.
جوانان بایستی از انضباطی که
والدین و آموزگاران تعلیم می دهند سرگرانی نکنند.
انضباط نهایت اهمیت را دارد و به طریقی نا محسوس، به
انضباط نفس واقعی رهبری می کند، که قابل توجه است.
کوشش در غلبه بر دیگران چندان مهم نیست. پیروزی بر نفس
خود مهم است تا جهان فتح گردد. آسانترین راه برای نیل
به این منظور، مهرورزی به خداست. نخستین قدم در
مهرورزی به خدا، دوست داشتن هم نوع خویش است. به وسیله
دیدن خدا در همه موجودات و چیزها به مشاهده حق باید
پرداخت. بخشش را بدون انتظار تلافی و خدمت را بدون فکر
پاداش باید به جای آورد. خدا در همه چیز و همه جا هست،
ولی بیشتر در خود شخص است. انسان برای جهان موجود
نیست، بلکه جهان برای انسان موجود است.
حقیقت گفته بالا در داستان دلکش
مورچه دیده میشود. مورچه ای سوار بر برگ از نهری می
گذشت باد تند برگ را سرنگون و مورچه را غرق می سازد.
مورچه برای کمک فریاد می کند، که جهان دارد غرق می
شود. وزغی نزدیک بود گفت: ((چه حرف مفتی گویا خودت غرق
می شوی)) مورچه جواب می دهد: ((بسیار خوب همین که
من غرق شوم، چنان است که جهان برایم وجود ندارد، چون
من غرق شوم چنان است که دنیا هم غرق می شود.))
بنابراین کلیه هستی ها در خود انسان موجود است. خدا را
در باطن باید جست. همین که شخص یک بار آن را بیابد
گوهر شایسته درخشانی به دست می آورد. دعای خیرم این
است که همه خدا را دوست داشته او را بیابند.
(*)
پیامی است که مهربابا از آمریکا به جوانان جهان می
فرستد.

همه از باطن است
موفقیتهای جهان متمدن امروزی،
به وسیله پیشرفتهای علم و صنعت، تمدنی است سطحی و
ظاهری. اگر آن چه در باطن موجود است کشف گردد، ریشه
پوک اکتشافات ظاهری برملا و شخص متوجه می شود همه چیز
از باطن سر می زند و آن چه دیده می شود سایه نفس حقیقی
بیکران است.

خدا در همه موجود است
در ترازوی مینوی، فضیلت و
رذیلت، تجربیات لازمه ای است که شخص پیش از نیل به
تعادل ممتازی که رهبر به شناخت مطلق و ماورای اضداد
نیک و بد است، باید اخذ نماید. نیکی مانند آیینه شفاف
تمثال خدا را منعکس می سازد. باتوفیق به دانش واقعی
شخص متوجه می شود، تمثال مذکور، خدایی است که در همه
جا و در همه چیز حاضر و موجود است، و هم این که تمثال
نفس حقیقی خود اوست. بدی مانند ذرات غباری است که بر
آیینه جمع شده تمثال خدا را می پوشاند، یا جلوه آن را
به درستی نمی نماید و مانع انعکاس صورت و منظر را بد
شکل نشان می دهد. عشق مانند پارچه پاکی است که آیینه
را صاف و درخشان می سازد و انسان با تابشی هر چه تمام
به مشاهده هستی حقیقی و بخش ناپذیری که در همه جانها
ساری است توانا می گردد.
انسان در سرانجام از تجربیات
منفی بدی و رنجی که با آن همراه است بیزار گردیده، به
سوی نیروی مثبت نیکی جلب و عشق مینوی در او بیدار می
گردد. نظر به این حقیقت واقعی، اولیا و صاحبدلان
امروزی، گناهکاران دوره گذشته می باشند. بنا به
استنباط روشن و کسب دانش حقیقی فروتنی حقیقی را ابراز
و از توفیقهای حاصله مغرور نشده، گناه کاران را که می
دانند مانند خودشان وابسته به خدایند، انکار و مردود
نمی شمارند، بلکه او را در دور کردن حجاب نادانی و
شناختن هویت واقعی خویش یاری می نمایند.
انسان از سرنوشت با شکوه شناخت
نفس مطلق خویش نمی تواند فرار کند، تحمل رنجها و مصایب
سنگین وارده طی طریق تا نیل به مقصد چندان زیاد نیست.
هنگام رسیدن عذابها و زحمتها به اوج نهایی خود، زمان
استنباط عمیق روحانی فرا می رسد و او را به مهر و عشق
مطلق کایناتی و برادری و دلبستگی به دانش مینوی، دانشی
که تنها شایسته فرا گرفتن است، نزدیک می سازد.

پیام کلی به بشر
شماره2
دو نفر به دین توجه ندارند، یکی
آن که مادی است و دیگری خدا رسیده. دو نفر به پول بی
اعتنا هستند، یکی دیوانه مست، دیگری خدا رسیده. دو نفر
از شهوت آزادند، یکی کودک و دیگری خدا رسیده در موارد
بالا، همانند مادی، دیوانه مست و کودک به دیده می آید،
لیکن به کلی از آنها جداست، چه که به وصل حقیقت مطلق
بیکران خدا توفیق یافته و دیگران در پندار فریبنده ی
سراب غوطه ورند.

عشق مینوی و شراب
عشق مینوی و هم شراب، با گروه
های مختلفه مذاهب مقرره، فاصله ژرف دارد. عشق مینوی
هرچند آن سوی گروهها است، لیکن همه گروه ها هم شراب را
جایز نمی دانند. هر دو کِیف می آورد و شخص را بیخود می
سازد. اما کِیف شراب موجب نسیان است و کِیف عشق مینوی
به دانش راستی راهبر.

کسب دانش از تجربه
تحصیل شناخت یزدان به وسیله
تشریفات مقرره مذاهب، همانند شناختن شهری است از
مطالعه نقشه آن. برای معرفت به چگونگی شهر، باید زحمت
مسافرت به آنجا را متحمل و خیابان و کوچه و گوشه و
کنار و همه چیز آنجا را به درستی دید. داشتن گاو و
نوشیدن شیر آن تا مشاهده عکس گاو اختلاف کلی دارد.
همان جور تشریفات دینی اگر چه
موقتاً سودمند است، لیکن سرانجام بایستی، آن را با کسب
تجربیات واقعی باطنی تبدیل و با طی سلوک به شناخت
حقیقت مطلق بیکران توفیق یافت.
ذوق عشق (*)
نفس حقیقی برای همه، سرچشمه وجد سرمدی است و خودخواهی
انگیزه پریشانی مداوم و پیگیر. مادام که شخص از دنبال
کردن خودخواهی لذت می برد، پریشانی همیشه وجود خواهد
داشت.
مهر و شفقت بیکران
خداوندی، بشر را به وسیله کسب تجربیات، از رنج و عذاب
وارده جهانی، به استنباطی می رساند، که سرچشمه وجد
بیکران، میراثی که با خود آورده، در باطن خود اوست.
ذوق عشق خداوندی، به منظور
آشکار ساختن نفس مطلق بیکران خویش، مصایب را وارد می
سازد تا بشر به او روی آورند.
( * ) پاسخ به پرسش آمریکاییها است در تلویزیون، به
رغم این که خدا مهر و شفقت بیکران است، چرا رنج و
پریشانی مداوم در جهان حکمفرما است؟

امید بیهوده
اگر چه سایه انسان، به انسان
بسیار نزدیک و به شخص وصل است، اما آن را نمی توان
گرفت. و با دنبال کردن نیز باز سایه جلو خواهد بود.
اگر شخص تا رستاخیز سایه را دنبال کند به آن نمی رسد و
همیشه جلو خواهد ماند.
با دل نفسانی طالب خدا شدن،
همانند است با دنبال کردن سایه خود که امکان رسیدن به
آن نیست. نه این که تصور شود، خدا از انسان دور است،
ولی باید دانست، حقیقت را که خداوند یکتا است، به
وسیله غیر حقیقت نمی توان به دست آورد. حقیقت آن گاه
به دست می آید که غیر حقیقت از میان برود.
خدا از سایه نیز به انسان
نزدیکتر است . خدا نه اینکه در باطن انسان است، بلکه
انسان خود خداست. انگیزه به او نرسیدن آن که، شخص به
وسیله دل نفسانی طالب اوست که خود امید بیهوده ای است.
آن که طالب دیدن و شناخت خداست، باید دل نفسانی خود را
از میان برده، نیست کند.

مقامات پیاپی هوش
روح
|
مرحله |
صورت |
کثیف(خاکی) |
لطیف |
الطف |
نفس حقیقی |
|
سیر تکامل تدریجی |
جماد |
بسیاراندک |
هیچ |
هیچ |
هیچ |
|
سیر تکامل تدریجی |
نبات |
اندک |
هیچ |
هیچ |
هیچ |
|
سیر تکامل تدریجی |
حیوان |
بیشتر |
هیچ |
هیچ |
هیچ |
|
سیر تکامل تدریجی |
انسان |
کامل |
هیچ |
هیچ |
هیچ |
|
واگشت هوش |
سالک (سپهرلطیف) |
هیچ |
کامل |
هیچ |
هیچ |
|
واگشت هوش |
سالک پیشرفته (سپهرالطف) |
هیچ |
هیچ |
کامل |
هیچ |
|
قطب |
|
هیچ |
هیچ |
هیچ |
کامل |
|
استادی در کمال |
انسان هم خدا و در عین حال انسان |
کامل |
کامل |
کامل |
کامل |
|
استادی در بندگی و خدمت |
انسان دوره یا اوتار |
همزمان هوشیار بفرد و افراد و مراحل مشترک
همگانی |
خدا به طور بی نهایت بیکران و
بخش ناپذیر است، و بدون او و خارج از او هیچ چیز هستی
ندارد بنابراین انسان از او بی خبر است. خدا در مَنیّت
دوگانگی انسان نیز موجود و لذا خدا در انسان و انسان
در خدا است. پس سپهر کثیف و لطیف و اَلطَف نیز در وجود
انسان قرار دارد.
چنان که هنگام خواب عمیق، هوش
در انسان نهفته است، همچنان در روح نیز نهفته است.
ابتدا به وسیله رویاهای پریشان، خواب عمیق، بیداری و
تجربیات وارده پیاپی در مراحل جماد، نبات و حیوان واقع
در سپهر کثیف، تا ورود به مرحله کمال انسانی، هوش جلوه
خود را، در مراتب گوناگون نمایان می سازد.
با وجودی که در انسان هوش به
طور رسا متجلی می شود، لیکن بین تجربیات متضاد دوگانگی
در فشار و تنگنا واقع می باشد. انسان همواره به طور
دانستگی یا ندانستگی در آزاد شدن از آن به فعالیت
مشغول است، تا به سوی نفس حقیقی خویش متوجه گردد.
هوش روح خواه در مراحل بسیار
اندک یا اندک یا بیشتر یا کامل یا کثیف یا لطیف یا
الطف یا نفس حقیقی باشد، آغاز و انجامی است در مقامات
بی آغاز و بی انجام خداوند، که انسان به وسیله آن به
شناخت نیروی بیکران، دانش پیمایش ناپذیر و وجد بی
پایان توفیق میابد.

از سه گانگی به
یگانگی
دانش، نیرو و وجد، سه جنبه
حقیقت ازلی است. هدف طالبِ سالک، شناخت سه جنبه مینوی
با حقیقت نامبرده می باشد. آن که راه مهرورزی بپیماید،
در خوشی سرمدی آرامش می گزیند. آن که در طریق کار و
کوشش فعالیت نماید، از نیروی ازلی پشتیبانی یابد. آن
که جویای خِرَد ذاتی است، دانش بیکران تکیه گاه او می
شود.
اما در پایان راه، با وجود
اختلاف طریق، همه بایستی به کمال بخش ناپذیر حقیقت روی
آورند. آن که به هدف رسد، بشناخت حقیقت مطلق توفیق
میابد و منبع دانش بیکران، نیروی بیکران و وجد بیکران
می گردد.

حال سرمدی
انسان به انگیزه بردگی به چیز
موقتی و زود گذر، خویشتن را از چیز سرمدی و پایان
ناپذیر محروم می سازد. انسان در لحظات زندگی، می
تواند زنجیر بردگی به نادرستی را محکم تر سازد و یا
خود را در پناه حقیقت جای دهد. تنها حقیقت و سرچشمه
مهر، زیبایی، آرامش و شادمانی خدا است. با وجودی که
انسان بردگی به نادرستی زودگذر را پذیرفته است، باز هم
تا ابد او را به خویش فرا می خواند و در اثبات این که
خود او حقیقت هستی انسانی است پا فشاری می ورزد. آنان
که رشادت به خرج داده، خدا را در همه جا و در همه کس و
در همه چیز ببینند و به او عشق بورزند، حضور آنی و
سرمدی او را در خویش حس می نمایند.
آن گاه که دل به کلی از قید نادرستی فارغ شود، انسان
از چنگال پیگیر لحظات تندگذر آزاد شده، در حال سرمدی
مستقر می گردد، که هم گذشته سرمدی است و هم آینده
سرمدی. «منمِ ازلی» پیمانی است پایدار از تنها حقیقتی
که همیشه بوده و هست و خواهد بود.
راه آرامش و پایان طریق، وصل به
خدا، محبوب مینوی و دلاورانه شیرجه رفتن در حال سرمدی
می باشد. از برآورد بی ثمر گذشته، از انتظارات طرفه
آمیز آینده و از بردگی به لحظات تندگذر، به آستانه
بارگاه پرشکوه مهر و عشق خداوندی نزدیک نتوان شد. آن
که همه چیز را در راه او ببازد از فیض سرمدی بهره می
برد.
حل نهایی کلیه مسائل، فقط در
این جهان است و نه در جای دیگر. مهری که از راه حقیقت
باشد بی هیچ گونه قید انسان را می رهاند و بی هیچ گونه
فشار و سلطه شخص را به هدف می رساند، چه هدفی، هدفی که
وجد خالص و بی غل و غش و ازلی است در حال سرمدی، نه
تنها برای یک نفر بلکه برای همه کس و در همه زمان،
موجود است.

وصل مینوی
امکان وصل با خدایی که خود عاشق
است و هم معشوق، به وسیله عقل دنیایی مُیسر نیست، بلکه
از استغراغ در ژرفای باطن صورت می گیرد. برای توفیق به
چنان وصل، باید رشادت لازم به خرج داده، خود را آن سوی
سایه های فریبنده حواس جهان گذران رسانید. برگشت رسای
نهاد، از صورتهای جهانی موجد خلاء هیچی است. لیکن همین
که نهاد به وسیله حقیقت درخشان گردد، خدا به صورت همه
چیز متجلی می گردد، و آن هنگامی است که انسان وجد،
عشق، قدرت و فهم بیکران مداوم و بی پایان را به تجربه
در میابد.
حساب نهائی
با توفیق شخص به نیل به هدف،
همه خطاها جبران می شود، همه زخمها بهبودی میابد، همه
کوتاهی ها و قصور به کمال می رسد، همه رنجها شیرین و
همه کوششها به راحتی تبدیل می گردد، همه ناسازگاری ها
هماهنگی پیدا می کند، همه معماها و پیچیدگی ها روشن و
آشکار می شود و استنباط واقعی و رسای همه زندگانی های
گذشته و حال و آینده به دست می آید.
مهربابا و فعالیتهایش
یگانگی
تخلف ناپذیر جان
ماموریت مینوی من بیدار کردن
بشر به یگانگی افتراق و تخلف ناپذیر و رحمانی کلیه
جانها است. بشر باید بداند که انسان گوهر ازلی و وارث
دانش و وجد و نیروی بیکران ایزدی است. به منظور
استفاده و اخذ لذت از چنان حالت نامتناهی، نادانی را
که موجب تولید احساسات جدایی از سایر جانها است،
بایستی از خود دور کرد. خودبینی و غرور که باعث جدایی
است، به وسیله مهر مینوی، ارمغانم برای بشر، ناپدید می
گردد.
کسانی که به دعوتم گوش فرا می
دارند، باید خود را برای انجام خدمات واقعی، نسبت به
بشر حاضر سازند. به رغم تقسیمهای به ظاهر طبقاتی،
گروهی، فرقه ای و مذهبی، به یگانگی خویش با همه افراد
و آفرینش متوجه گردند. عقاید دینی اهمیت واقعی ندارد.
نظریات و عقاید مزبور در سر انجام به درد نمی خورد.
تنها آن چیزی به شمار می آید که هستی و ماهیت انسان را
تشکیل می دهد.
حقیقتی را که می خواهم مردم با
من شریک باشند مسئله عقیده و نظر نیست، بلکه تجربه
مستقیمی است که نقض و خلاف ندارد و به معرفتی توفیق
حاصل می گردد که هیچ چیز جهان مادی، ارزش طلب و خواست
را ندارد و اینکه نفرت و رشک و ترس به طور مسلم مورد
لزوم نیست. انسان آن گاه که آن سوی دوگانگی من و شما،
مال من و مال تو بگذرد وارد مرحله سالم تولیدی و
شادمانی تمام نشدنی می گردد که ترس و زوال در پی ندارد.
دین
اگر چه تبلیغ دین از سوی
پیغمبران، برای رهایی بشر از تنگناها و محدودیت ها
است، لیکن خود دین، به واسطه عدم استنباط درست پیروان،
به قفس و زندان تنگ و تاریک تغییر ماهیت داده است.
تعلیمات کلیه مذاهب جهان، یک حقیقت کلی و سرمدی است،
اما ضعف و تمایلات انسان، اخلاص و وفاداری محدود و
تنگی را در دین ایجاد و دروازه بلند آن را بر اقیانوس
پهناور و بیکران عشق و رحمانیت بسته است. عادت به
پیروی فروعات و تشریفات ظاهری دین و نه اصل آن، موجب
جدایی بشر از یکدیگر شده، هدف عالی پیغمبران بزرگ
مذاهب را بی نتیجه کرده است.
آمده ام مردم را به شکستن زندان
خود ساخته خویش و چشیدن لذت زندگی نامتناهی و مینوی
فرا خوانم، تا یکدیگر را بی ترس و لرز و محدودیت، و با
مهر مینوی دوست داشته، به آن سوی دل محدود جدایی آور
پرواز کنند. برای ابلاغ حقیقت کلی به بشری که در
تاریکی محض کورمالی می کند آمده ام، حقیقتی که از مرز
گروه بندیها و سازمانهای مذهبی جدا است.
نوع بشر، طی دوران تیرگی و
مصایب، در انتظار من و حقیقتم می باشند. حقیقتی ابلاغ
می دارم که تجزیه ناپذیر است. من با حقیقت یکی می باشم
. بشود افراد بشر زندان بی شمار خویش را شکسته و به
شناخت حقیقت نامتناهی زندگی مینوی توفیق یابند. معشوق
مینوی با انسان همراه و در خود اوست و باید بداند که
هرگز نمی تواند از او جدا بشود.

زندگی مینوی
سکوتی را که طی 31 سال گذشته(*)
رعایت می کنم، به منظور تجلی حقیقت است، نه نهفتن آن.
موقعی که استنباط بشر به مرحله ای رسد که حقیقت، اصل
هستی اوست، متوجه می شود، با همه جانداران یکی و
یگانه است، از دست انواع هراس و بیچارگی ها رهایی
میابد، کلیه رقابتها و کشمکشها، به نظرش بی معنی جلوه
می کند. به بشریت که در تقلا و ناتوانی و تزلزل مداوم
بسر می برد، اظهار می دارم ایمان داشته خود را کاملاً
تسلیم خداوند یکتا کند و عشق و مهر مینوی را به ارمغان
برد، زیرا انسان بخشی است از جانهای مینوی و بخش
ناپذیر. امواج همه چیزها، حتی یک دانه اتم، از جان
مینوی برخاست می کند. یأس و ناامیدی لازم نیست. بدترین
گناهکاران و اولیا و صاحبدلان و روشن ضمیران مشمول
همین پیمان پایداری مینوی هستند.
(*) گفتاری است که مهربابا به سال 1956 در آمریکا
ایراد فرموده است. (مترجم)

چگونگی خدمت برای
بابا
انجام کار با دل پر از مهر و
اخلاص و نیت پاک برای خدا، خدمتی است که برای بابا
انجام می شود. چنین خدمتکاران از آن او هستند.
بزرگترین خدمت برای بابا، زیستن در عشق، فروتنی، اخلاص
و فداکاری است که رنگ ریا نداشته باشد. مهر و عشق بابا
همگانی است. زندگی هر یک از دوستداران او بایستی نمونه
ای از پرتو درخشان عشق باشد، چنانچه نور عشق مهربابا و
راستی حقیقت را به اطراف و جوانب پراکنده سازد. زندگی
اساسی و حیاتی، گذراندن چنان زندگی مَملو از عشق است و
مسئولیت مهمی در بر دارد، زیرا قدرت پایدار حقیقت،
آبشخور اندیشه و گفتار و کردار این گونه مردم است.
پرورش انضباط در خویش، به منظور
اتخاذ تصمیم قطعی و کوشش بی دریغانه، بسی اهمیت دارد،
تا با معرفت و هوشیاری، در طریق عشق گام برداشته شود.
هر چند که انضباط از نخست خشک و خالی و بی ذوق به نظر
می رسد، اما با ادامه و پا فشاری، خود به خود شکوفا
گردیده، در رگ و جان عشق ریشه می دواند.
شخص نه آنکه بایستی از مهر و
عشق خیس شود، بلکه باید در آن مستغرغ باشد و سر مشق
دیگران واقع شده، موجب کمک آنها گردد. برقراری تعادل
بین اندیشه های نهاد و احساسات قلب، پیش درآمد چنین
اقدامی است. اندیشه مانند برق است که نخست نور خیره
کننده پدید می آورد، سپس صدای رعد آن به گوش می رسد.
نهاد مرکز خواهشات است، باید به آهستگی هرچه تمام گام
بر دارد تا با قلب هم قدم شده، موازنه برقرار گردد.
اقدام به گرفتن روزه، ریاضت و سکوت در این مورد مثمر
ثمر نیست.
آن که به راه درست خواهان
برقراری تعادل باشد، بایستی در تسریع پیگیر احساسات
چنان بکوشد که سرعت آن از سرعت اندیشه زیادتر گردد
مراد آن که قلب بر نهاد پیشی گیرد. ابزار توفیق در این
امر عشق است، عشق بی غل و غش. تا شخص به مهرورزی پاک و
بی ریا عادت نکند، از موانعی که گذرگاه دل ایجاد کرده
نتواند گذشت. تنها وسیله استنباط عشق به معنای واقعی
آن، وقف خویش است به خدای عشق، و قطع نظر از هرگونه
پیش آمد، دامن پیر کامل را از دست ندادن. اندکی تزلزل
در تقدیم سر سپردگی خویش، شخص را در راه عشق مینوی
گمراه می سازد .
رعایت روزه و سکوت، به منظور
تمرین انضباط در زندگی روزانه، سودمند است، لیکن اگر
شخص به وسیله اطاعت مطلق به اَوامر پیر کامل که تنها
وسیله ای است به خاموش کردن و گرسنه داشتن دل، تصمیم
اتخاذ کند، رعایت روزه و سکوت در برابر آن چندان ارزش
ندارد.
مهربابا بی تردید به همه
دوستدارانش عشق میورزد و آنها را در مواقع لازمه کمک و
راهنمایی می کند. ولی آنها نیز بایستی آتش عشق خود را
نسبت به او همیشه فروزان و درخشان نگهدارند، به این
معنی که همواره در اندیشه و گفتار و کردار خود در
انجام مسئولیتها و فعالیتها و امور به ظاهر لازمه جهان
که در کشور حقیقی بی اهمیت است او را به یاد و از خویش
دور ندارند.

مهربابا، مورد
فعالیت خویش
چون انسان در سلوک، به مرحله
خداوندی رسد، به نیل به کمال توفیق میابد. آن گاه که
با هوشیاری، به مرحله خداوندی می رسد و دوباره به
منظور ارشاد یا انجام ماموریت به خصوصی، به مراحل کثیف
هوش بر می گردد، به کمال رسا توفیق میابد. چنین شخصی
را پیر کامل گویند و نه تنها خداست، بلکه زندگی
خداوندی را در کالبد انسانی بسر می برد. مراد از کمال،
فرار از قانون پندار فریبنده نیست. پیر کامل در میان
پندار فریبنده و هم خارج از آن هم زمان به فعالیت می
پردازد. در بحبوحه قانون آثار منقوش خواهشات واقع، ولی
در قید و بند آن گرفتار نیست. فعالیت مردم عادی دارای
قید و بند است در حالی که فعالیت پیر کامل عدم فعالیت
محسوب و عاری از قید و بند، بلکه وسیله ای است در
انجام کار کلی و روحانی و رهایی بشر از نادانی سراب
فریبنده موهوم. پیر کامل از آنچه را که آزادی می نامند
نیز فارغ است و هم فعالیت او در انجام امور کلی و عالم
گیر، عدم فعالیت به شمار و از آن آزاد است.
به کسانی که جویای فعالیت من هستند اظهار می دارم که
فعالیت زندگی باطنی مرا، خدا و خدا رسیدگان می دانند و
می فهمند. اما فعالیت ظاهری من مورد مجذوبان، اولیا،
جوکیان، فقیران و تماس با آنها، اشتغال با آنها، خدمت
به آنها، خشوع به آنها و مهرورزی به آنها در کتاب
رهروان (the way ferers) تألیف یکی از دوستدارانم
"ویلیام دونکین" ضبط شده است.
از بازی و اسپورت به ویژه
کریکت، مهره بازی، بادبادک و موسیقی خوشم می آید، ولی
فرصت اشتغال به آن هم به ندرت فراهم است. از دوران
بسیار کهن با کاینات فریبنده، به بازی مشغول بوده ام و
هنوز هم لذت آن بازی پا فشاری می نماید. گاهی به
مشاهده فیلم خنده آور می پردازم و از حالتی که
خودم فیلم ساز سرمدی ام و فیلم کاینات تغییر پذیر بی
پایان مهیا کرده ام می خندم. از استماع داستانهای خنده
آور، احساس رفع خستگی ام می شود و در عین حال از جنبه
مضحکه روح که سرچشمه قدرت و شکوه بیکران مینوی است و
در کالبد انسانی گرفتار بیچارگی و زنجیر جهالتی است که
در صورتهای گوناکون دوگانگی ناشی شده است به خوبی
متوجه هستم.
گیاهخواران و گوشتخواران
آزادند، هرگونه غذایی را که میل دارند صرف نمایند. اما
کسانی که در مصاحبت من به سر می برند، طبق دستورم باید
گیاهخوار باشند، مگر آن که در مواقعی خاص، بر خلاف آن
دستور صادر گردد. گاهی ولی به ندرت جام شراب به
دوستدارانم اهدا می کنم، اما نه شراب انگوری، بلکه
شراب عشق که موجد کیف و نشئه مینوی و رهبر به وصل
خداوند یکتا است.
در هیچ مذهبی دخالت نمی کنم.
دوستدارانم، بی ممانعت به پیروی دین خود آزادند.
تشریفات ظاهری در برابر عشق خداوندی ارزش ندارد. قطع
نظر از این که دوستدارانم تشریفات ظاهری را پیروی یا
ترک نمایند، لیکن مهرورزی به خدا، خود به خود و به طور
مسلم، انکار نفس، تسلط بردل، ترک خودخواهی و نفسانیت
به بار می آورد.

وجد مینوی و
رنج انسانی (*)
کسی جویا می شود _ روح مشخصی که
مداوم در دریای وجد مینوی غوطه می خورد، چگونه امکان
دارد از بیماری جسمانی رنج ببرد و معرض سرما و گرمای
عادی واقع شود؟
درست است برای شخصی که به وصل خدا نایل و به کمال
حقیقت می رسد و به یکتایی بیکران خویش تا ازل هوشیار
است، کلیه چیزهای فریبنده، به طور منفرد یا مجتمع،
محلی یا کایناتی به نظرش و برایش فریبنده نیست.
کالبدهای کثیف، لطیف یا الطف چنین شخص کامل، خواه حفظ
شود یا ترک گردد، برایش هیچ فرق نمی کند، و چنان است
که به انضمام چیزهای جهان فریبنده، برای او وجود خارجی
ندارد. با وجود این، هستی او به منظور چیزهایی است، که
بین فریبندگی های نادانی موجود است. خداوندی او، که به
حد وفور سرشار است، پرورنده همه آنها و حتی کالبد خود
اوست. کالبد جسمانی شخص کامل خدا رسیده، تا آنکه ترک
گردد، از بیماری و درد، از گرما
و سرما مصون است، چه که خود به خود، به وسیله هوش
خداوندی نافذش خنثی می گردد.
یکتای کامل و واصل به حقیقت
مطلق، به ندرت مقام پیر کاملی اختیار و با هوش
خداوندی، به کشور فریبنده موهوم وارد می شود. اگر آن
مقام را اختیار کند، کاملاً به کالبد جسمانی و یکایک
سپهرهای موهومی وجود، و تجربیات حاصله وجد بیکران، و
یکتایی تجزیه ناپذیر هستی خویش، بدون هیچ وقفه آگاه می
باشد .
کوتاه سخن آن که، یکتای کامل
خدا رسیده، متوجه تنها هوش خداوندی است، و به چیزهای
دیگر متوجه نیست. چه که چیزی غیر از خدا برایش وجود
خارجی ندارد. پیر کامل، هم صاحب هوش خداوندی است، و هم
هوش پندار فریبنده.
بی هوشی مطلق و کامل به جسم و
سایر چیزهای پندار فریبنده، انگیزه ای است که یکتای
کامل، در معرض اوضاع و تاثیرات محیط واقع نمی شود. در
حالی که پیر کامل به علت کسب هوشیاری مجدد به جسم
مادی، معرض حمله بیماری و درد و رنج عادی واقع می
گردد.
پیر کامل نه تنها قدرت خود را
در دفع یا تخفیف رنج و عذاب جسمانی به کار نمی برد، که
به طور هوشیاری و خود آگاهی آن را به نام پندار
فریبنده به تجربه در میابد، بلکه عذاب جسمانی دیگران
را هم، محض تقلیل فشار نادانی روحانی کسانی که گرفتار
قید پندار سراب فریبنده هستند، خود متحمل می شود. مسیح
رنج تصلیب را برای تسکین مصایب کاینات برخود هموار
نمود، و به انگیزه ای که در یک آن هم پدر بود و هم
پسر، در وضع وجد بیکران او خلل وارد نیامد و رنج تصلیب
را، بدون دخالت حالت خداوندی، مانند مردم عادی متحمل
گردید. اختلاف ممتازی که در رنج افراد موجود است
حقیقتی است، که مردم عادی رنج را برای خود متحمل می
شوند و پیر کامل برای نوع بشر، و اوتار یا انسان دوره،
برای همه چیزها و هستیها و موجودات کاینات.
(*) گفتار بالا در آمریکا در پاسخ پرسشی ایراد گردید
که مهربابا به سال 1952 در تصادفی در آمریکا به سختی
مجروح و استخوان صورت و بینی و بناگوش و بدن و پایش
بشکست و به اندک باد خنک به سرماخوردگی سختی دچار می
گشت. با وجود چنین بیماری سخت و تصادف، در کار روحانی
و فعالیت بابا، در کشورهای جهان، هیچ خلل وارد نیامد .
با ماشین به مسافرتها و پاسخ به پرسشها به وسیله تخته
الفبا و ارسال پیامها ادامه می داد. چنان که تصور می
شد هیچ رنجی به او نرسیده است.

ظهور اوتار
در دوره های گذران، اوتار برای
نگهداری خلقت سراب فریبنده خویش، میان بشر قدم می
گذارد، و انسان را به احتراز از آن خبردار و بیدار می
سازد. چهار چوب سراب فریبنده پندار هماره همان است که
بود. اما طرحها و نقشه های آن بی شمار و مداوم به حال
تبدیل است. ظهورم برای نابودی سراب فریبنده پندار نیست
که ماهیت آن به کلی هیچ است. آمدنم محض، برای خیردار
ساختن بشر است به هیچی سراب و در عین حال به وسیله
آنها سراب فریبنده هیچی را که سایه نفس بیکرانم می
باشد، خود به خود نگهداری و پرورش می دهم. همچنان بشر
نیز هنگام اخذ تجربه مجازی و غیر حقیقی از آن، خود به
خود به وسیله من از آن دست می کشند.
ستایش همگانی
پروردگارا تویی پرورنده و تویی
نگهبان، نداری آغاز و نه انجام، نداری همتا و نه
مانند. بیرون از تصور و قیاسی و فهم ما نارسا به شناخت
تو.
تویی بی رنگ و بی بیان، بی شکل
و بی نشان و برتر از وهم و گمان.
تویی نامحدود و بیکران، نیستی
ناپذیر جاودان، ماورای تصور و گمان.
تویی بخش ناشدنی و تویی نادیدنی
مگر به دیده دل باطنی.
تویی که همیشه بوده ای، همیشه
هستی و همیشه خواهی بود.
تویی در همه جا و در همه چیز و
تویی آن سوی همه جا و همه چیز.
تویی در آسمانها و در ژرف
دریاها، تویی آشکارا و نهان در همه طبقات و هم آن سوی
طبقات.
تویی در عالم سه گانه و هم
بالاتر از عالم سه گانه. تویی بی نیاز و برتر از
توانایی ادراک.
تویی آفریدگار، خداوند
خداوندان، دانای رازهای نهان، از دیدگان پنهان و در
دلها عیان.
تویی توانای کل و در همه حال و
همه جا حاضر و ناظر.
تویی دانش بیکران، نیروی بیکران
و سرور بیکران.
تویی دریای معرفت و دانای مطلق
و دانش بیکران، دانایی از گذشته و حال و آینده و تویی
خود دانش و سرچشمه معرفت، تویی بخشاینده کل، سرور
کاینات و خیر خواه جاویدان.
تویی جان جانان و دارای صفات
جاودان، تویی با نشان و بی نشان، تویی ذات سه گانه
راستی، معرفت و سرور.
تویی سرچشمه حقیقت و اقیانوس
مهر و محبت.
تویی یگانه قدیم و برترین برتر.
تویی پَربهو، پَرمَشوَر، تویی
آن سوی خدا بلکه آنسوتر.
تویی پَربرَهما، الله، الهی،
یزدان، اَهورامَزدا، خداوندگار محبوب، نامت ایزد و
تنها تویی شایسته پرستش.

توبه و طلب آمرزش
اُم پَربرَهما، پَرماتما، یا
یزدان، لا اله اِلا الله.
خداوندگارا محبوبم
پروردگارا بخشایشگرا، از هر
گناه و اندیشه ناپاک و ناروا و نادرست خود و گفتارهایی
که نبایست به زبان آورد و اعمالی که نبایست از ما سر
زند پشیمانیم و آمرزش می طلبیم.
از کردار و گفتار و اندیشه ای
که ناشی از خودخواهی و از کردار و گفتار و اندیشه ای
که ناشی از کینه، فساد و نفرت بوده توبه می نماییم.
به ویژه از خیالات نفسانی و
کردارهای شهوانی و دروغ و تزویر و روی و ریا و
پیمانهای شکسته و بدگویی ها و غیبت که مرتکب شده ایم
شرمنده ایم و توبه می نماییم.
به خصوص از کردارهایی که سبب
زیان و خرابی دیگران گشته و گفتار و کرداری که باعث
آزردگی خاطر دیگران شده و هر خواهشی که سبب اندوه و
درد دیگران گشته، شرمنده ایم و توبه می نماییم.
خداوندگارا، از رحمت بیکرانت
خواستاریم تمام گناهانی که از ما سرزده ببخشایی و از
غفلت دائمی خود از پیروی از رضایت تو در اندیشه و
گفتار و کردار ما را بیامرزی.

|